حضرت رقیه(س)-شهادت

شبیهِ هر چه که عاشق، سَرَت جدا شده است

تمامِ هستیِ پهناورت جدا شده است

غزل چگونه بگویم ز قطعه‌های تنت؟! 

که بیت بیتِ تو از پیکـرت جدا شده است

چه سرگذشتِ غریبی گذشت از سَرِ تو! 

چگونه تاخت که سرتا سرت جدا شده است؟! 

کبوتران حرم، بال و پر نمی‌خواهند

که از حریمِ تو بال و پرت جدا شده است

فدای قامت انگشتِ تو که رفت از دست

به این بهانه که انگشترت جدا شده است

طلوع کرده سَرَت... کاروان به دنبالش

می‌انِ راه ولی دخترت جدا شده است

که نیست در تنِ او جان، که بی‌امان بدَوَد

چگونه از پیِ این سَر، دوان دوان بدود؟ 

نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پارهٔ او

شده کبود در این آسمان ستارهٔ او

کمی گذشت که یک سایه‌ای رسید از راه

که تازیانه به دستش گرفته و ناگاه

به ضرب می‌زند آن را به پهلویش که بیا

کِشیده است کمان دار، گیسویش که بیا

دوباره خاطرهٔ کوچه تازه شد در دشت

خمیده قامت و بی‌جان به کاروان برگشت

رسیده‌اند به شام و خرابه منزلشان

سَری به دامن و سِرّی نهفته در دلشان

وصالِ دختر و بابا رسیده است امشب

به غیرِ اشک، چه کَس حل نموده مشکلشان؟ 

* «نماز شامِ غریبان...» که گفته‌اند، اینجاست! 

وضو، ز خونِ سَر و قبله بود مایلشان

می‌انِ عاشق و معشوق، جانِ دختر بود

که ذرّه ذرّه به پایان رسید حائلشان

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست

در این سکوت که پیچید دورِ محملشان

وزیده است صدایی... شبیهِ لالایی ست

بغل گرفته پدر را! عجیب بابایی ست

به روی پای کبودش، نشسته خوابیده

شبیهِ مادرِ پهلو شکسته خوابیده

خرابه ساکت و آرام، اشک می‌ریزد

شکسته بغض و سرانجام اشک می‌ریزد

رسیده است سحرگاهِ شستنِ بدنش

رسیده است سحر... یا شبِ کبودِ تنش؟! 

خمیده‌تر شده زینب در این سحر انگار

خرابه از غمِ او شد خراب‌تر انگار!

شاعر:عارفه دهقانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

آهش میان هلهله‌ها ناپدید شد

از گریه بدون صدا نا‌امید شد

دیگر بلند نام تو را می‌زند صدا

او نوحه خواند و خالق طرحی جدید شد

از روی نی سرت به زمین خورده است باز

سردرد دختر تو دوباره شدید شد

باید زهیر بود که می‌دید دخترت

هفتاد دفعه پای سر تو شهید شد

تا مشت شمر موی تو را، پیش او کشید

او یک شبه تمامی مویش سپید شد

او گفته، با النگوی خود قهر کرده است؟! 

چون سهم آن کسی که سرت را برید شد

آیینه غرور خودش را شکسته دید

از بعد آنکه وارد بزم یزید شد

با زحمت زیاد خودش دید بین طشت

درگیر با دهان تو چوبی پلید شد

شاعر:محسن حنیفی

حضرت رقیه(س)-شهادت

این روز‌ها جز گریه غمخواری نداری

جز در صبوری سوختن کاری نداری

تن‌ها شدی خیلی دلت را غم گرفته

در بارگاهت هیچ زوّاری نداری

نه در رواق و صحن نه پای ضریحت

ریحانۀ بابا عزاداری نداری

حتی کبوتر در حریمت پَر نگیرد

جز گَرد و خاکِ غربت انگاری نداری

صد لشکرِ مختار تحتِ امر داری

کی گفته بی‌بی جان کَس و کاری نداری

تکفیریِ از هر چه شمر و زَجر بد‌تر

تو فکر کردی که شرف داری نداری

این قبر مُهرِ بیمۀ عباس خورده

چاره به جز برگشت با خواری نداری

شاعر:علیرضا شریف

حضرت رقیه(س)-شهادت

با غم که هم مسیر شدم در سه سالگی

از غصه ناگزیر شدم در سه سالگی

گفتم به تن که آب شود از گرسنگی

از جان خود که سیر شدم در سه سالگی

من پای عشق تو کمرم تا شد‌ای پدر

این شد که سر به زیر شدم در سه سالگی

غصّه نخور، فدای سرت که سرم شکست

یا که اگر اسیر شدم در سه سالگی

هی داغ روی داغ و هی زخم پشت زخم

بعد از تو زود پیر شدم در سه سالگی

گرچه نرفته‌ام به کنیزی ولی عجیب

کوچک شدم، حقیر شدم، در سه سالگی

من فکر می‌کنم که همه فکر می‌کنند

خیلی بهانه گیر شدم در سه سالگی

شاعر:مصطفی متولی

حضرت رقیه(س)-شهادت

بر نیزه‌ها از دور می‌دیدم سرت را

بابا! تو هم دیدی دو چشم دخترت را؟ 

چشمانم از داغ تو شد باغ شقایق

در خون‌‌ رها وقتی که دیدم پیکرت را

ای کاش جای آن همه شمشیر و نیزه

یک بار می‌شد من ببوسم حنجرت را

بابا تو که گفتی به ما از گوشواره

همراه خود بردی چرا انگشترت را

با ضرب سیلی تا که افتادم ز ناقه

دیدم کبودی‌های چشم مادرت را

یک روز بودم یاس باغ آرزویت

حالا بیا با خود ببر نیلوفرت را

شاعر:یوسف رحیمی

حضرت رقیه(س)-شهادت

نه من ز تو، نه تو از من نداشتی خبری

به ما خرابه نشینان شبی بکن گذری

سه سالگی من و پیری تو مثل هم است

قدم خمیده و سهم دل است خون جگری

سه ساله‌ها همه با ناز پیش بابا‌ها

سه سالگیِ من اما چه سخت شد سپری

مرا ببوس، بغل کن، کمی نوازش کن

دلم گرفته ازین لحظه‌های بی‌پدری

سه ساله را چه به سیلی و ضربه شلاق

سه ساله را چه به این روزهای در به دری

همین که دید ندارم پدر... عمو... حامی

برای من ز کتک‌ها نذاشت بال و پری

همیشه سایه عباس بر سرم بوده

به غیر راس تو دیگر نمانده سایه سری

برای این همه سیلی و گوشواره کشی

به غیر قامت عمه نداشتم سپری

می‌ان کوچه اهل یهود جان دادم

نمانده بود کسی که نکرده او نظری

به این امید نشستم در این خرابه شام

دلت بسوزد و من را به پیش خود ببری

شاعر:حسین ایزدی

امام حسین(ع)-مناجات

بهشت عدن کجا و صفای تربت تو

قیاس ذره کجا و بسیط رحمت تو

مشام اهل دل از عطر اشک مست شود

دمی که غنچۀ لب گل کند به مدحت تو

چگونه اشرف مخلوق آبرو می‌یافت

اگر اراده نمی‌کرد حق به خلقت تو

تمام عمر چو خورشید فیض می‌بخشد

اگر به ذره بیفتد نگاه رحمت تو

ز چشم فاطمه فردا نهان نمی‌ماند

دلی که گشت نهانخانۀ محبت تو

هنوز رنگ شفق مانده سرخ تا که مگر

در التهاب بسوزد به پاس حرمت تو

حدیث درد تو را چون شنیدم از مادر

ز کودکی شدم‌ای دوست غرق محنت تو

مرا به مجلس سوگ تو داد مادر شیر

که عادت است مرا گریه در مصیبت تو

چه کار کرده‌ای ای روح گریۀ زینب

که ریخت اشک پیمبر گه ولادت تو

تمام ترسش از این است آذری نکند

بمیرد و نرسد عاقبت به ساحت تو

شاعر:حسین آذری

امام حسین(ع)-مناجات

در مقام اشک هر کس که شهودی داشته

کربلا را دیده در مقتل ورودی داشته

آهِ خواهر یک طرف، آهِ برادر یک طرف

کربلا تا نقش بندد تار و پودی داشته

بگذریم از آن عمودی که عمویی را گرفت

بگذریم از خیمه‌هایی که عمودی داشته

در کنار علقمه میراب‌ها هم دیده‌اند

بانویی قامت کمان روی کبودی داشته

سرو قد اکبر و عباس و عون و... بگذریم

هر فرازی را که می‌بینم فرودی داشته

هر چه پیکر‌هایشان سیر نزولی کرده است

سر به سر سر‌هایشان سیر صعودی داشته

مادر او مادر آب است و با دشنه حسین

تشنه جان داده در آن صحرا که رودی داشته

سود گوش پاره و انگش‌تر و سر واضح است

کشتن یک طفل شش ماهه چه سودی داشته

شاعر:سعید پاشازاده

حضرت زینب(س)

خانه خراب عشقم و سربارِ زینبم

در به در مجالس سالار زینبم

این نعره‌ها و عربده‌ها بی‌دلیل نیست

یک گوشه از شلوغی بازار زینبم

هرکس به بیرق و علمش چپ نگاه کرد! 

با خشم من طرف شده؛ مختار زینبم

آتش بکش، به دار بزن، جا نمی‌زنم

جانم فداش، میثم تمار زینبم

از زخمهای گوشهٔ ابروی من نپرس

مجروح داغ دلبر و بیمار زینبم

شکر خدای عزوجل مکتبی شدم

من از دعای خیر علی، زینبی شدم

غم خاضعانه گوش به فرمان زینب است

انگشت بر دهان شده، حیران زینب است

ایوب دل شکستهٔ با آن همه مقام

شاگرد درس صبر دبستان زینب است

هرگز نگو که چادرش آتش گرفته است! 

این شعله‌های خیمه، گلستان زینب است

اصلاً عجیب نیست شکست یزدیان

وقتی حجاب سنگر ایمان زینب است

او پس گرفت هستی خود را زگرگ‌ها

پیراهنی که مونس کنعان زینب است

امروز اگر حسینی و پابند مذهبم

مدیون گریه‌های فراوان زینبم

باور نمی‌کنم سر بازار بردنت! 

نامحرمان به مجلس اغیار بردنت

از سینهٔ حسین، تو را چکمه‌ای گرفت

از کربلا به کوفه، به اجبار بردنت

پای سفر نداشتی‌ای داغدار درد! 

با یک سر بریده، به اصرار بردنت

پهلو کبود! گریه کنان تازیانه‌ها

با خاطراتی از در و دیوار بردنت

فهمیده بود شمر غرورت شکسته است

از سمت قتلگاه علمدار بردنت

تو از تمام کوفه طلبکار بودی و... 

در کوچه هاش مثل بدهکار بردنت

در پیش گریه‌های تو این گریه‌ها کم است

 «سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است»

شاعر:وحید قاسمی

حضرت زینب(س)

سورهٔ مستور روی نیزه‌ها می‌بینمت

آیهٔ والطور روی نیزه‌ها می‌بینمت

منبرو رحلت چه شد؟‌ای‌زادهٔ ختم رسل

قاری مشهور! روی نیزه‌ها می‌بینمت

چشم کور شهر را مبهوت نورت کرده‌ای

نور رب الـنور روی نیزه‌ها می‌بینمت

نیزه ازخون گلویت جرعه‌ای زد، مست شد

خوشه یِ انگور روی نیزه‌ها می‌بینمت

زینـبم، مـوسیِ شـبگرد بـیابـان غمت

شمس کوه طور روی نیزه‌ها می‌بینمت

شاعر:وحید قاسمی

حضرت زینب(س)

دیگر چه زینبی؟ چه عزیزی؟ چه خواهری؟ 

وقتی نمانده است برایش برادری

تا نیزه‌ات زدند زمین خورد خواهرت

با تو چه کرده‌اند در این روز آخری؟ 

از صبح یکسره به همین فکر می‌کنم

وقت غروب می‌شود اینجا چه محشری

اینجا همه به فکر غنیمت گرفتن‌اند

از گوشواره‌ها بگیر تو تا کهنه معجری

اصلا کجا نوشته‌اند که در روز معرکه

در قتلگاه باز شود پای مادری؟! 

اصلا کجا نوشته‌اند که هنگامه غروب

در خیمه‌گاه باز شود پای لشکری؟! 

اصلا کجا نوشته‌اند که در پیش خواهری

باید جدا کنند گلوی برادری؟! 

من مانده‌ام چطور تو را غسل می‌دهند

اصلا چه غسل دادنی؟ اصلا چه پیکری؟! 

در زیر سم اسب چه می‌کردی‌ای حسین؟ 

از تو نمانده است برایم بجز سری

از روی نیزه سایه‌ات افتاده بر سرم

ممنونم‌ای حسین که در فکر خواهری

در کوفه، زینب از تو چه پنهان، تمام کرد

ای کاش رفته بود سرت جای دیگری

شاعر:مهدی صفی یاری

حضرت زینب(س)

دوباره روضهٔ تلخ اسارت زینب

مرور متن ِ کتاب شرافت زینب

وجود معجری از نور پرده درپرده

دلیل محکم حکم قداست زینب

مسیر دین خدا را نشانمان داده

چراغ روشن ِ برج هدایت زینب

رموز جملهٔ «من را دعا نما خواهر» 

نهفته در ثمرات ِ عبادت زینب

نماز سینه زنان رو به کعبهٔ گودال

غروب روز دهم با امامت زینب

برای قتل حسینش دیه به او دادند

کلوخ‌ها شده سهم ِغرامت زینب

سکوت محض جرس‌های لشگر دشمن

نشان ِ معجزه‌ای از رسالت زینب

به پیش ِ کعبه نی و سنگ؛ راست قامت بود

رقیه درس گرفت از صلابت زینب

لغات خطبهٔ زینب، لغات قرآن بود

ملائکه همه مات ِ بلاغت زینب

نهیب حیدری‌اش کاخ ظلم را لرزاند

یزید شوکه شده از شهامت زینب

صدای قاری قرآن به روی نی نگذاشت

نگاه‌ها برود سمت ِ ساحت زینب

شاعر:وحید قاسمی

حضرت زینب(س)

به روی دل، غم و داغ تورا گذاشته‌ام

به روی شانهٔ خود کربلا گذاشته‌ام

 برای آنکه مرا غُصهٔ تو پیر کند

روی تمام جوانیم پا گذاشته‌ام

 برای آنکه بگویم هنوز فکر توام

ببین که پیرهنت را کجا گذاشته‌ام

 شکسته‌تر شده این دل، دلِ بدون حسین

شکسته‌تر شده هرچه دوا گذاشته‌ام

 اگر بناست ببینی مرا بیا گودال

که خویش را لب گودال جا گذاشته‌ام

 هنوز خون گلوی تو رنگ موی من است

گمان مبر که به مویم حنا گذاشته‌ام

 نشد اگرچه تنت را کفن کنم اما

هنوز هم کفنت را سوا گذاشته‌ام

شاعر:علی اکبر لطیفیان

حضرت زینب(س)

شناخت چشم‌تر عمه این حوالی را

شناخت تک تک این قوم لا ابالی را

چقدر خون جگر خورد مرتضی شب‌ها

ز یادشان ببرد سفره‌های خالی را

هنوز عمه برایم به گریه می‌گوید

حکایت تو و آن فصل خشکسالی را

نمی‌شود که دگر سمت معجرش نروی؟ 

به باد گفته‌ام این جملهٔ سوالی را

عطش به جای خودش، کعب نی به جای خودش

شکسته سنگ ملامت دل سفالی را

دلم برای رباب حزینه می‌سوزد

گرفته در بغلش کودک خیالی را

شبیه مادرتان زخمی‌ام، زمین گیرم

بگو چه چاره نمایم شکسته بالی را؟

شاعر:وحید قاسمی

حضرت زینب(س)

‌ای آنکه شکستی کمر فاصله‌ها را

بگذاشته‌ای پشت سرت مرحله‌ها را

 از برکت چشمان مسلمان تو داریم

سوگند به سجادهٔ تو نافله‌ها را

‌ای آنکه کشیده است بیابان به بیابان

ردّ قدمت زحمت این آبله‌ها را

 بگذار به جای تو در این قافله باشم

شاید بتوانم بکشم سلسله‌ها را

 یک لرزه بیانداز بر این معجر سبزت

تا اینکه ببینم گذر زلزله‌ها را

 غیر از تو کسی همّت این گونه ندارد

پایان برساند همهٔ غائله‌ها را

 آن روز که پابوس حریم تو بیائیم

احرام ببندیم تن قافله‌ها را

شاعر:علی اکبر لطیفیان

حضرت زینب(س)

نه هم دمی، نه مونسی، نه یار و یاوری

جان کندنم چه سخت شد این روز آخری

یک سال و نیم هست که هِی می‌خورم زمین

مثل کبوتری که ندارد دگر پری

 گر چه جلال و شوکت من ارث مرتضی است

ارثیهٔ قد خم من، هست مادری

عبداله این تن و بدن خستهٔ مرا

تا زیر نور و شعلهٔ خورشید می‌بری؟ 

 پاشو، حسینم آمده رد و بدل کنیم

درد دل و گلایهٔ خواهر برادری

 در گنجه لای بقچه، لباسی است رنگ خون

برخیز، بلکه مونس من را بیاوری 

می‌خواهم از فراق شکایت کنم به او

در سینه‌ام غمی است که او هست مشتری

 من را زدند، خب به فدای سرت حسین

هر کس رسید، در تو فرو کرد خنجری

 سر نیزه‌ای که بر کمرت خورد روی اسب

بعدا کمانه کرد به کتف کبوتری

عباس اگر که بود، دگر غصه‌ای نبود

دیگر نمی‌دوید کسی پشت دختری

 در شام و کوفه پا قدم دخترعلی

رونق گرفت کاسبی شال و روسری

خوش حال باش موی مرا هیچ کس ندید

خوش حال باش دست نخورده است معجری

شاعر:حسین قربانچه

حضرت زینب(س)-وداع

باطن‌ترین من، نه خداحافظی مکن

هر چند ظاهراً، نه خداحافظی مکن 

یک اهل بیت را ته گودال می‌بری

ای خُمس پنج تن، نه خداحافظی مکن

اصلاً بدون من سفری رفته‌ای بگو

حالا بدون من؟ نه خداحافظی مکن 

پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی

این گونه نه نزن، نه خداحافظی مکن

شاید کسی نبرد خدا را چه دیدی

با کهنه پیرهن، نه خداحافظی مکن 

این سمت عزیز، محترم، با کفن، ولی

آن سمت بی‌کفن، نه خداحافظی مکن

بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن

بعد از تو چند زن! نه خداحافظی مکن

شاعر:علی اکبر لطیفیان

امام حسین(ع)-مناجات

‌ای که از روز ازل ما را جدا کردی حسین

یک نگه کردی و ما را مبتلا کردی حسین

حاجت دنیایی و عقبایی ما را که هیچ

حاجت پیغمبران هم روا کردی حسین

خون تو خون خدا خون نبی خون همه

تو تمام دهر را صاحب عزا کردی حسین

گر نبودی باب توبه تا قیامت بسته بود

باب رحمت را به روی ما تو وا کردی حسین

نان شبه حب دنیا باعث قتل تو شد 

تا بماند اصل دین خود را فدا کردی حسین

یاد دادی وقت فتنه جان نثاری واجب است

این چنین حق را ز باطل‌ها جدا کردی حسین

دشمنت هم دست خالی از کنارت برنگشت

تو کرم اندازهٔ لطف خدا کردی حسین

با لب خشکیده‌ات زیر فشار چکمه‌ها

مادرت شاهد بُوَد ما را دعا کردی حسین

امام حسین(ع)-مناجات

عهد با چشم پر از مهر تو ما می‌بندیم

کوله بار سفری تا به خدا می‌بندیم

قبله آنجاست که اقبال دل آن سو باشد

پس اقامه به سوی کرببلا می‌بندیم

بست فطرس پر ما را به پر قنداقت

ما پر خویش به امید شفا می‌بندیم

تا ابد بنده و پا بست تو ما می‌مانیم

دل بر آن زلف پریشان و‌‌ رها می‌بندیم

ما حبیبیم که چون پیر غلام تو شدیم

سرخ‌تر در یم خون باز حنا می‌بندیم

باز بر بام تو بنشسته و پر می‌گیریم

روزی از نو شده و عشق ز سر می‌گیریم

شاعر:محسن حنیفی

امام حسین(ع)-مناجات

حیف است که از عشق تو یک توشه نگیریم

حیف است که ما دامن شش گوشه نگیریم

خوب است که ما مثل تو ارباب بمیریم

حیف است از این قافله ره توشه نگیریم

زشت است از این قافله با فاصله رفتن

از خیمۀ سلطان کَرَم گوشه نگیریم

اینجاست که دل کاسۀ صبرش بسر آید

حیف است ز گیسوی تو یک خوشه نگیریم

خواهیم اگر بر تو شویم آینه، بایست

از بار گنه بر دل خود پوشه نگیریم

دست من و دامان تو یا قاضی الحاجات

ای کاش که در خیمه کنم با تو ملاقات

امسال مُرید علی اکبر شَوَم‌ای کاش

من نذر گلوی علی اصغر شوم‌ای کاش

از جان و جهان یکسره خواهم بگریزم

جزو سپه ساقی لشگر شوم‌ای کاش

با قاسم و عبداللهِ تو گَعده بگیرم

من در بدر آل پیمبر شوم‌ای کاش

مانند غلامِ سیَهَت بر سرِ دستت

من هم به دعای تو منور شوم‌ای کاش

نان و نمک سفرة تو باد حلالم

من ریزه خور خوان تو دلبر شوم‌ای کاش

هر لحظه به یا لَیتَنی این شعر بخوانم

با اهل حرم عهد کنم با تو بمانم

شاعر:محمود ژولیده

حضرت زینب(س)

بر آل عبا تو نور عینی زینب

تو پشت و پناه عالمینی زینب

در فضل و شرافتت همین بس باشد

اینکه تو شریکة الحسینی زینب

*

خورشید نجابت و ادب یا زینب

با فضل و وقار، منتجب یا زینب

در اوج شکوه مثل کوهی بانو

هستی تو عقیلة العرب! یا زینب

*

ای آینه عصمت زهرا! زینب

در صبر و وفا بدون همتا! زینب

تو محرم رازهای مولا بودی

چون فاطمه ای‌ام ابی‌ها! زینب

*

تو مهر قبول کربلایی زینب

زهرای بتول کربلایی زینب

ای وارث نهضت حسین بن علی! 

در شام، رسول کربلایی زینب

شاعر:یوسف رحیمی

حضرت زینب(س)

چشمش گریست دشت به آتش کشیده را 

بی‌تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را

آرام بر لبــــان عطشـــناک بوســـــــه زد

در بر گرفـت قامـــــــت در خون تپیــــده را

زینب! عمود خیـــمه عالم شکسته شد

وقتی که کوفه بر تو فرو بســـت دیده را

زینب! به گوشه گوشه صحرا صبور باش

گلهای نوشکفتـــــه از شاخه چیـــده را

پیراهنــــی که بوی حسین تو می‌دهد

زینب! صبـــــور باش دو دست بریـده را

آنک بگو به پســـــتی و نامردمـــی بگو

آن سینه سرخهای به مقصد رسیده را

زینب بگو به پستــــی و نامردمـی بگو 

این گرگــــهای وحشی یوسف دریده را

زینب بگو که از پس این شام می‌رسد

یک دست مهـــربان که بر آرد سپیده را

شاعر:الهام امین

حضرت زینب(س)

ای سایه سرم، حسین، صبر کن، نرو

حالا که مضطرم، حسین، صبر کن، نرو

اصلاً خودت بگو که چگونه بدون تو

طاقت بیاورم؟ حسین، صبر کن، نرو

بی‌تو نفس کشیدن من کُند می‌شود

تن‌ها برادرم، حسین، صبر کن، نرو

من جرعه جرعه مست می‌ساغر توام

ای جام کوثرم، حسین، صبر کن، نرو

تن‌ها نگاه توست مرا زنده می‌کند

کردی مسخرم، حسین، صبر کن، نرو

بعد از فراق مادر و بابا و مجتبی

امید آخرم، حسین، صبر کن، نرو

 (من بی‌حسین معنی دیگر نمی‌دهم) 

ای روح پیکرم، حسین، صبر کن، نرو

یک روح در دو تن، من و تو بوده‌ایم، پس

ای نیم دیگرم، حسین، صبر کن، نرو

کاری نکن قسم بدهم آخرش به آن... 

پهلوی مادرم، حسین، صبر کن، نرو

شاعر:حسین ایزدی

شام غریبان

شمشیر و تیغ و نیزه­ی خود را گذاشتند

خورشید را مُقَطَّعُ الاَعضا گذاشتند

وحشی شدند و موقع تقسیمِ غارتش

بر مُصحَفِ شریفِ تنش پا گذاشتند

چرخی زدند با سرِ بر نیزه رفته‌اش

داغی عجیب بر دلِ زهرا گذاشتند

دیگر به نعلِ تازه زدن احتیاج بود

جایی برای تاختن آیا گذاشتند؟ 

از قتله‌گاه راضی و دستِ پُر آمدند

سهمی برایِ زینب کبری گذاشتند؟ 

لرزید عرشِ اعظم و بارانِ خون چکید

آتش مگر به گیسوی حورا گذاشتند؟ 

زینب به گریه گفت عَلیکُنَّ بِالفِرار

با ترس و لرز پای به صحرا گذاشتند

شمشیر، کعبِ نِی و سَنان تازیانه شد

بی‌داد کینه را به تماشا گذاشتند

حتی فرشته دست به شیون گرفت و سوخت

تا دست رویِ چادر زن‌ها گذاشتند

از روسری گرفته و تا گوشواره را

در خیمه‌ها به مَعرضِ یغما گذاشتند

خورجین به دست‌ها سرِ یک ذره بیشتر

حتی می‌انِ خود سرِ دعوا گذاشتند

مستِ غرور لشکرِ عشرت عقب کشید

و ما بقیِ ظلم به فردا گذاشتند

شاعر:علیرضا شریف

شام غریبان

می‌روم امّا بدان جانم کنارت مانده است

تا قیامت یا اخا، دل بیقرارت مانده است

گر چه این گلبرگ‌ها را می‌برند از گلشنت

غم مخور یک باغ پرپر در کنارت مانده است

می‌روم با ساربان همراه خسته کاروان

دست یاران بسته امّا اقتدارت مانده است

بر گلویت جای بوسه، کار خود را کرده است

لااقل بر حنجرت جای زیارت مانده است

جسم خورشیدیت‌ای سالار زینب شد کبود

بسکه این عریان بدن زیر حرارت مانده است

کوفه در راه است و ما آمادهٔ آوارگی

روز روشن رفته امّا شام تارت مانده است

هر یکی از دختران با دیگری نجوا کند: 

روی گوشت جای زخم گوشوارت مانده است

وقت توزیع غنائم هستی‌ام تقسیم شد

در حرم امّا صدای شیرخوارت مانده است

بردن نام شریفت جرم زینب شد ولی

با دعای خواهر شب زنده دارت مانده است

نعش‌های پاره و عریان و بی‌سر جای خود

بر غم ما خنده‌های نیزه دارت مانده است

خطبه‌هایت گر چه اینجا سنگباران شد ولی

ترجمان خطبه‌های آشکارت مانده است

ای تنت با خاک یکسان از هجوم اسب‌ها

هر طرف عضوی ز نعش خاکسارت مانده است

ای تمام آرزوی انبیا و اولیاء

رفتی و عالم هماره داغدارت مانده است

مانده بر لب نغمهٔ یا لیتنا کنّا معک

عقده بر دل‌ها از این ترک مزارت مانده است

شاعر:محمود ژولیده

شام غریبان

ندارد وسعت داغم مساحت

ندیدم بعدِ تو یک روز راحت

مرا از کربلا بردند اما

دلم جا ماند بین قتلگاهت

*

ندارد شام غم‌هایم سپیده

من و یک کاروان قد خمیده

رسیده وقت آغاز جدایی

خداحافظ تن در خون تپیده

*

خزان شد پیش چشمم باغی از یاس

منم تنها در این هنگام حساس

مهیای سفر هستم ولی آه

ندارم محرمی برخیز عباس

شاعر:یوسف رحیمی

شام غریبان

نسیم تلخ پر از انکسار می‌آید

و ذوالجناح دگر بی‌سوار می‌آید

به باد رفته گمانم تمام هستی او

به سمت خیمه چه بی‌اختیار می‌آید

تمام فاجعه را با دو چشم خود دیده

که ناله می‌زند و بی‌قرار می‌آید

فقط نه کرب و بلا و مدینه و مشعر

صدای ناله‌ای از مستجار می‌آید

زنی که اول صبحی شبیه حیدر بود

غروب با قد خم هم کنار می‌آید

می‌ان خیمه آتش گرفته غیر از غم

سراغ اهل حرم اضطرار می‌آید

غروب با خودش انگار غربت آورده

ز سمت خیمه صدای (فرار) می‌آید

یکی دوید، گمان می‌کنم سر آورده

چقدر با عجله، از شکار می‌آید؟ 

تمام لشگر ابلیس غرق شادی بود

از این به بعد چه بر روزگار می‌آید؟
شاعر:حسین ایزدی

امام حسین (ع)-گودال قتلگاه

دارد دلم بهانه گودال قتلگاه

 داغ دلم نشانهٔ گودال قتلگاه

 بی‌بال و پر دوباره به معراج می‌رود

 تا عرش بی‌کرانهٔ گودال قتلگاه

 دلتنگ حال روضهٔ گودال گشته باز

 سر می‌نهد به شانهٔ گودال قتلگاه

 گشته به پا، به شور و نوا، مجلس عزا

 در بزم عاشقانهٔ گودال قتلگاه

 زینب به نوحه خوانی و زهراست سینه زن

 با دختری، میانهٔ گودال قتلگاه

 می‌خواند او به ناله که: خنجر به دست، شد

 آن بی‌حیا روانهٔ گودال قتلگاه

 آتش به جان عالم و آدم فتاده از

 غم‌های نازدانهٔ گودال قتلگاه

 آورده در خروش همه کائنات را

 این «روضهٔ زنانه» ی گودال قتلگاه

 حالا دگر زمین و زمان گریه می‌کند

 در محفل شبانهٔ گودال قتلگاه

 شد شعله ور دل و خاکسترش نماند

 از سوز مادرانهٔ گودال قتلگاه

 ذکر «غریب مادر» زهرا هنوز هست

 محزون‌ترین ترانهٔ گودال قتلگاه

شاعر:رضا فراهانی

امام حسین(ع)-شام غریبان

عمه جان دیشب به لب آوای دیگر داشتیم

سایه مهر پدر پیوسته بر سر داشتیم

تا که بابا بود از دشمن به دل بیمی نبود

گرچه از سوز عطش ما دیده‌تر داشتیم

خیمه‌ها راهی برای یورش دشمن نداشت

تا عموئی همچو عباس دلاور داشتیم

گیسوی ما را خبر از این پریشانی نبود

تا که دل ما را در کمند زلف اکبر داشتیم

تا که قاسم بود ما را خاطری آسوده بود

هم عنانی همچو عبدالله و جعفر داشتیم

در کنار گاهواره ذبا وجود تشنگی

ذکر با قنداقه شش ماهه اصغر داشتیم

تا که بابا بود ما را صورت نیلی نبود

گرچه داغ سیلی و رخسر مادر داشتیم

قصه میخ در و گنجینه اسرار را

نقش لوح سینه گدلهای پرپر داشتیم

تازیانه خوردن ما را کسی باور نداشت

گرچه بر بازوی مادر نقش یاور داشتیم

شاعر:ژولیده نیشابوری

حضرت عباس(ع)-شهادت

آب از خجـالت لـب خشک تـو آب شد

دریا ز اشک سرخ تو رویش خضاب شد

وقتـی کـه آب را بــه روی آب ریختـی

در آتـش دلـت دل دریــا کبــاب شـد

آب فــرات آبــرو از دســت داده بــود

وقتی چکیـد اشـک تو در آن گلاب شد

هر موج، پیش چشم تـو چون کوه آتشی

هـر جرعه یک تلظّـیِ طفـل ربـاب شد

در پیش تیرهـا چو کمان قامتت خمید

از بس‌کـه پیکرت سپـر مشـک آب شد

وقتـی بـرای غـربت تو مشک گریه کرد

مـاننــد دود در نظــرت آفتــاب شــد

آخـر نـه منـع آب ز مهمـان بــود گناه

چون شد که این گناه به کوفی ثواب شد؟ 

 «میثم»! بریز خون دل از دیده بی‌حساب

زیرا بـه اهـل‌بیت، ستـم بی‌حسـاب شد

شاعر:غلامرضا سازگار