امام حسین(ع)-مناجات

روز ازل که نقشه عالم درست شد

با اذن مادرت گِل آدم درست شد

نامت نشست بر لب زهرا و گریه کرد

آهی کشید فاطمه و غم درست شد

آبی نبود، خاک نبود و فلک نبود

با اشک چشم اوست که زمزم درست شد

تصویب شد برای تو باید که گریه کرد

از آن به بعد ماه محرم درست شد

پیراهنی که دوخت برای تو مادرت

ته مانده‌اش برای تو پرچم درست شد

دنیا هنوز کاملِ کامل نبود که

با ساختِ حریم تو کم کم درست شد

با نام روضه روی زمین هم بهشت شد

جایی برای گریۀ ما هم درست شد

مقتل نبود و جزوه نبود و خدای خواست

تا که کتاب ابن مقرم درست شد

بی‌تو جهان نداشت بها و بها گرفت

دنیایِ با حسین، منظم درست شد

بعد از گذشت چند صباحی زداغ تو

بازین چه شورش است و چه ماتم درست شد

شاعر:مهدی نظری

امام حسین(ع)-مناجات

یا ایهاالحسین و یا ایهاالشهید

با عشق تو ندیده خدایت مرا خرید

هر سائلی که دست به دامان تو شود

هرگز نمی‌رود ز سرای تو نا‌امید

اصلا بهای این همه احسان نداشتیم

اصلا چه شد که میل شما سوی ما کشید؟ 

هر کس دلش اسیر سر زلف دلبر است

با غمزه‌ای ز هر که به جز یار دل برید

این بی‌قراری دل ما بی‌دلیل نیست

صوت حزین مادری بر گوش ما رسید

والله اصل طینت ما خاک کربلاست

مارا برای گریه خداوند آفرید

با اشک فاطمه گل ما را درست کرد

از نای زینبی به نفس‌های ما دمید

رخت عزای ما همه دست دوز فاطمه است

نقش لباس ما همه زان پیرهن کشید

زین پس حیا ز حرمت این پیرهن کنید

با این لباس پیکر ما را کفن کنید

شاعر:قاسم نعمتی

امام حسین(ع)-مناجات

رفت و تماشای قفایش را به من داد

آن گریه‌های پشت پایش را به من داد

با گریه خاکس‌تر شدن را یاد دادم

دیروز که پروانه جایش را به من داد

تقصیر‌ها را گردنم انداخت معشوق

با این بهانه انزوایش را به من داد

طی می‌کنم صحرا به صحرا جاده‌ها را

رحمت بر آنکه گیوه‌هایش را به من داد

قصد کلیم الله بودن کرده بودم

ناراحتم تنها عصایش را به من داد

بدجور نخلستان نشینم کرد آخر

وقتی نجف حال و هوایش را به من داد

دردم حسین است و دوایم هم حسین است

هم درد داد و هم دوایش را به من داد

از حاجیان کعبه هم حاجی ترم کرد

وقتی طواف کربلایش را به من داد

یک عده‌ای را کعبه، من را کربلا بُرد

به دیگران سنگ و طلایش را به من داد

اول دلم را ارباً اربا کرد بعداً

بینِ کفن‌ها بوریایش را به من داد

شاعر:علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس(ع)-شهادت

دادی دو دست و دست دو عالم بسوی توست

ساقی تویی و بادهٔ ما از سبوی توست

ای ماه هاشمی لقب و‌پور بو تراب

داروی درد ما به خدا خاک کوی توست

ای یادگار و‌زادهٔ مشکل گشا علی (ع) 

هر دل شکسته در طلب و جست‌و‌جوی توست

باب الحوائج همهٔ خلق عالمی

در جمع عاشقان همه جا گفتگوی توست

از من مپوش چهره که من دل شکسته‌ام

خود آگهی که چشم امیدم به سوی توست

کردی وفا و تشنه برون گشتی از فرات

ای آنکه عرض آب بقا از آبروی توست

آمد حسین بر سر تو دید پیکرت

در خاک و خون فتاده از جور عدوی توست

آثار انکسار عیان شدبه چهره‌اش

وقتی که دید غرقه به خون روی وموی توست

گفتا ز جای خیز تو‌ای یار و یاورم

بنگر خمیده پشت من از هجر، روی توست

حضرت رقیه(س)-شهادت(بحرالطویل)

آسمان تیره و تاریک و کدر بود در آن دم

سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم

سحری تیره‌تر از هر شب تاریک

و سیه‌تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی

در آن صحنۀ تاریک و در آن ظلمت یک دست

فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب

چشم نواز همگان بود در عالم

و در این شب شب تاریک‌تر از شب

و ز هر درد لبالب

به صفی می‌گذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف

خدایا چه خبر هست؟ 

که اینگونه شتابان و نمایان

به میان دو صف از فوج نگهبان

ز گذر می‌گذرد

آه کجا؟ 

آه چرا؟ 

این دل شب

اول این صف به کف دست کسی بود طلایی

طبقی نقش و نگارین شده زرین شده

هر چند که یک خلعت سرخ است

به روی طبق، اما

ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذر‌ها گذرند

آه کجا؟ 

آه چرا این دل شب؟ 

کیست خدا؟ 

در کف این مرد مگر پیک سفیری ست؟ 

مگر مقصدشان شخص امیری ست؟ 

مگر موسم مهمانی پیری ست؟ 

همه غرق تکلم پی دیدار و ملاقات

شتابان و پریشان و نمایان

به گذر می‌گذرند، آه چرا؟ 

هست در این راه

در این لحظهٔ بیگاه

که حیران شده

بی‌خود شده

همهٔ ارض و سما را

کمی صبر کن‌ای دل... 

بِشنو صوت ضعیفی

و ببین گریهٔ بی‌جوهری و

هق هقی از دور جگر سوز

در این لحظهٔ جانسوز

زند چنگ به سینه

به گمانم که شبیه است

به آن گریه بانوی مدینه

کمی صبر... 

کمی صبر...

شاعر:حسن لطفی

حضرت رقیه(س)-شهادت

مرا دشمن به قصد کُشت می‌زد

به جسم کوچک من مُشت می‌زد

هرآن گه پایم از ره خسته می‌شد

مرا با نیزه‌ای از پُشت می‌زد

***

توئی ماه من و من چون ستاره

غمم گشته پدرجان بی‌شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی

مکن دیگر نظر بر گوش پاره

***

بیا بشنو پدرجان صحبتم را

غم تو بُرده از کف طاقتم را

دو چشم خویش را یک لحظه وا کن

ببین سیلی چه کرده صورتم را

شاعر:سید هاشم وفایی

حضرت زینب(س)-شام

شام یعنی انتهای خستگی

شهر آزار خدای خستگی

شام یعنی گوشه ویرانه‌ها

مدفن شمع و گل و پروانه‌ها

شام تسکین دل شیطان بود

زینت سر نیزه‌اش قرآن بود

شام یعنی وادی دشنام‌ها

سنگ باران سری از بام‌ها

سنگ در دستان نامردان شام

بوسه می‌زد بر سر زخم امام

شام تفسیر نگاهی مضطراست

شهر داغ لاله‌های حیدر است

شام هم مانند کوفه بی‌وفاست

صفحه‌ای از دفتر کرب و بلاست

بی‌وفایی‌ مانده از این طایفه

شام دارد مردم بی‌عاطفه

شام یعنی محملی از داغ و درد

موسم پژمردن گلهای زرد

پای محمل رقص و کف آزاد شد

کوچه‌هایش هلهله‌آباد شد

شام شهر بازی چوب و لب است

نیش‌تر بر زخم بغض زینب است

بر دل زهرائیان آتش زدند

هرکه را می‌سوخت از آهش زدند

یک زن شامی چو دید اشک رباب

اشک او را داد با خنده جواب

در میان ازدحامی از نگاه

می‌کشید از دل عقیله آه آه

اشک شد آنجا نقاب روی او

شد پریشان قلب او چون موی او

یک نفر شرمی نکرد از معجرش

ریخت خاکس‌تر یهودی بر سرش

شاعر:علی ناظمی

حضرت زینب(س)-ورود اسراء به شام

نه روز عید صیام و نه عید قربان است

چه روی داده که شام این همه چراغان است

زنان شام همه می‌زنند و می‌رقصند

به هر که می‌نگرم سخت شاد و خندان است

چه روی داده که در دست شامیان سنگ است

مگر سه سالهٔ زهرا به شام مه‌مان است

می‌ان هلهله‌ها هیجده سر است به نی

به هر سری نگرم مثل ماهِ تابان است

سری به نوک سنان می‌خورد لبش بر هم

عیان زحنجر خشکش صدای قرآن است

نقاب بانویی از گرد و خاک و خون سر است

حجاب دخترکی گیسوی پریشان است

سوار ناقه جوانی است در غل و زنجیر

که چشم سلسله بر ساق پاش گریان است

دلا در آتش غم همچو آفتاب بسوز

که سایبان اسیران سر شهیدان است

تن ضعیف و غل و داغ و گردن مجروح

خدای رحم کند آفتاب، سوزان است

هنوز بر لبش آثار تشنه گی پیداست

هنوز آب به او، او به آب عطشان است

سر حسین به بالای نیزه قرآن خواند

یکی نگفت که این سر سرِ مسلمان است

حرامیان ستم پیشه کعب نی نزنید

به کودکی که تنش مثل بید لرزان است

ز دست دختر زهرا طناب باز کنید

که او بر این اسرا یاور و نگهبان است

زسیل اشک جهان را خراب کن «میثم» 

که جای گنج الهی به شام ویران است

شاعر:غلامرضا سازگار

حضرت زینب(س)-ورود اسراء به شام

نگاه نیزه سواران به سمت پایین است

به سمت جمع اسیران آل یاسین است

سر بریدهٔ هجده برادر زینب

چقدر درهم و آشفته است غمگین است

چطور می‌شود این قصه را روایت کرد؟ 

به غیرت همه بر خورده است سنگین است

که جای عمهٔ سادات در لباس اسیر

می‌ان عده‌ای از کافران بی‌دین است

حکایت سفر بعد کربلای شما

همیشه شامل سنگین‌ترین مضامین است

ازآن همه فقظ این در ردیف من جا شد

تمام عشق خدا بین طشت زرین است...

شاعر:مرتضی مومنی

با تشکر از آقای مومنی برای ارسال این شعر

حضرت رقیه(س)-شهادت

با دست می‌گردم به دنبال سر تو

سوئی ندارد چشم ناز دختر تو

از بس که سیلی خورده‌ام از این و از آن

من گشته‌ام همتای زهرا مادر تو

دیگر توان راه رفتن هم ندارم

شاهد بود بر ماجرایم خواهر تو

با دیدن وضع تو؛ درد از خاطرم رفت

ای سر بگو با دخترت کو پیکر تو؟ 

از ضرب سنگ و خیزران؛ افتادن از نی

بابا بهم خورده نما و منظر تو

از بس که جایت روی هر نیزه عوض شد

افتاده جای نیزه‌ها بر حنجر تو...

شاعر:رضا رسولی

با تشکر از آقای رسولی برای ارسال این شعر

امام حسین(ع)-مناجات

منِ ناقابل اگر تشنهٔ دیدار توام

از طفولیتم ارباب گرفتار توام

نیستم مستحق این همه لطف و کرمت

تا نفس می‌کشم‌ای شاه بدهکار توام

جان زهرا بَرِ کسی مشت مرا باز نکن

هر چه هستم به تو وابسته‌ام و خار توام

تو به پیشانیِ من مُهرِ قبولی زده‌ای

تا بدانند همه نوکر دربار توام

گریه کردن به تو را مادر من یادم داد

فخرم این بس که سیه پوش و عزادار توام

چه شود لحظهٔ مرگم همه بینند که من

دست بر سینه‌ام و مات به رخسار توام

شاعر:سعید خرازی

یا حسین(ع)

جان مولانا و سعدی و لسان الغیب‌ها

جان عطار و نظامی شاعران خاک ما

باد قربان‌‌ همان شاعر که از جانش سرود

بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا

امام سجاد(ع)-شهادت

به لب آه و به دل خون و به لب اشک بصر دارم

شدم چون شمع سوزان آب و آتش بر جگر دارم

دلم خون شد، نخندید‌ای زنان شام بر اشکم

که هم داغ برادر دیده، هم داغ پدر دارم

کند اختر فشانی آسمان دیده‌ام دائم

که بر بالای نیزه هیجده قرص قمر دارم

عدو دست مرا بست و اسیرم برد در کوفه

نشد تا نعش بابم را ز روی خاک بردارم

تمام عمر هر جا آب بینم اشک می‌ریزم

من از لب‌های خشک یوسف زهرا خبر دارم

از آن روزی که ثار الله را کشتند لب تشنه

به یاد کام خشکش لحظه لحظه چشم‌تر دارم

مسافر کس چو من نَبوَد که همراهِ سرِ بابا

چهل منزل به روی ناقهٔ عریان سفر دارم

از آن روزی که بالا رفت دود از آشیان ما

دلی از خیمه‌های سوخته سوزنده‌تر دارم

همه از آب رفع تشنگی کردند غیر از من

که هرجا آب نوشم بیشتر در دل شرر دارم

اگر چشمت به آب افتاد «میثم» گریه کن بر من

که آتش در دل و جان بر لب و خون در بصر دارم

شاعر:غلامرضا سازگار

امام سجاد(ع)-شهادت

نور تابد به فلک از در کاشانۀ ما

گنج عشق است نهان در دل ویرانۀ ما

ما دل خویش نبستیم بر این عالم خاک

عالم قدس بود منزل و کاشانۀ ما

زمزم و سعی و صفا و حجر از ماست اگر

کعبه گردد همه دم دور حرمخانۀ ما

گر که اعجاز کند با ید بیضا موسی

در ازل باده زده از می‌ِ می‌خانۀ ما

ما از آن سوختگانیم که از آتش غم

هیچ پروا ننماید پر پروانۀ ما

گر به شمشیر غم دوست سر خویش دهیم

در ره دوست بود همت مردانۀ ما

به شهادت به اسارت سوی منزل ببریم

این امانت که سپردند روی شانۀ ما

با خبر باش نخندی تو به اولاد رسول

کار صد تیغ کند نالۀ مستانۀ ما

نَهَراسیم ز شمشیر و ز زنجیر ستم

که پر از شهد شهادت شده پیمانۀ ما

گر که دلسوختۀ ماست «وفائی» نه عجب

جگر سوخته دادند به دیوانۀ ما

شاعر:سید هاشم وفایی

امام سجاد(ع)-شهادت

سید الباکینم و در عشق غوغا می‌کنم

زنده در شهر مدینه یاد زهرا می‌کنم

من چهل سال است هر لحظه به یاد کربلا

از غم هر روضه‌ای گریه مجزّا می‌کنم

پای هر برگ صحیفه نه، که روضه نامه‌ام

با سر انگشتی ز خونِ دیده امضا می‌کنم

رازق الطفل الصغیر و راحم الشیخ الکبیر

با مناجات سحر این روضه افشا می‌کنم

آب رنگ خون بگیرد تا که هنگام وضو

یادی از زخم لبانِ خشک بابا می‌کنم

می‌سپارم بر همه تا نشود‌ام البنین

صحبت از ضرب عمود و فرق سقا می‌کنم

تا ببینم بین باغی لاله پرپر می‌کنند

بی‌مهابا یاد جسم اربا رابا می‌کنم

با سئوالی پر کنایه وقت ذبح گوسفند

در دلِ درد آشنا طرح معما می‌کنم

چون که بابای مرا لب تشنه ذبحش کرده‌اند

بر سر این قصه با قصاب دعوا می‌کنم

گر ببینم دختری مویش گره افتاده است

خیلی آهسته گره از گیسویش وا می‌کنم

وای زان دم که بینم دختری خورده زمین

گریه‌ها بر غربت اولاد زهرا می‌کنم

تا که دیدم برآوردند در بازار شهر

یاد شام و ماجرای خواهرم را می‌کنم

سرخ موئی گفت دنبال کنیزم، بعد از آن

یاد آن مجلس دو چشم خویش دریا می‌کنم

شاعر:قاسم نعمتی

امام سجاد(ع)-شهادت

دیدم به چشم خویش غمی ناشنیده را

در یک غروب سرخ بلای عدیده را

با ناله‌ام زمین زمان گریه می‌کتد

از مادر ارث برده‌ام این اشک دیده را

من با همین لبان خودم نیمه‌های شب

بوسه زدم گلوی بریده بریده را

یعقوبم و بدست خودم بین بوریا

چیدم به گریه یوسف پیکر دریده را

یادم نمی‌رود که چگونه مقابلم

بستند دست عمۀ قامت خمیده را

یادم نمی‌رود سر شب لحظۀ فرار

فریادهای دختر گیسو کشیده را

هنگام جابه جائی سر روی نیزه‌ها

دیدم شکاف هنجر و خون چکیده را

لعنت به آنکه مرکب خود نعل تازه زد

دیدم سپاه روی بدن‌ها دویده را

یک تار موی عمۀ ما را کسی ندید

پوشانده بود نور حسین این حمیده را

بزم شراب و تشت طلا جای خود ولی

خون کرده صحنه‌ای دل مهنت کشیده را

دشمن کنیز خواست و دیدم به چشم خویش

طفل یتیم و وحشت و رنگِ پریده را

شاعر:قاسم نعمتی

امام سجاد(ع)-شهادت

زهر اشکی شد و کانون دعا را سوزاند

بند بند من افتاده ز پا را سوزاند

آسمان تار شده و جرعهٔ آبی این زهر

پاره‌های جگر غرق بلا را سوزاند

سینه‌ام بود حسینییهٔ غمهای حسین

یاد آن خاطره‌ها بیت عزا را سوزاند

من نه در امروز که در کربلا جان دادم

از‌‌ همان روز که آتش همه جا را سوزاند

با‌‌ همان تیر که در حنجره‌ای ترد و سفید

تارهای عطش آلود صدا را سوزاند

از‌‌ همان لحظه که می‌سوختم و می‌دیدم

تازیانه همهٔ پیکر ما را سوزاند

خیمه‌ای شعله ور افتاد زمین ناگاه

چادر دختری از جنس حیا را سوزاند

وای از آن بزم که در پیش اسیران حرم

خیزران هم لب هم طشت طلا را سوزاند

دیدم آتش ز سر بام به سر‌ها می‌ریخت

گیسوان به سر نیزه‌‌ رها را سوزاند

هر چند دل از گریهٔ شب‌های دعا سوخت

شیرازه‌ام اما همه در کرببلا سوخت

هر صفحه‌ای از زندگی‌ام شرح فراقیست

هر لحظه‌ام عمریست که در فصل عزا سوخت

جا مانده به روی بدنم رد اسیری

روزی نفسی بود که در شام بلا سوخت

یاد لب خشکیدهٔ شش ماهه مرا کشت

آن لحظه که از لب زدنش سینهٔ ما سوخت

تا خیمه‌مان هلهلهٔ حرمله آمد

وقتی که گلو سرخ شد و تار صدا سوخت

آتش زدن اهل حرم شعله ورم کرد

دیدم چقدر خیمه ز داغ شهدا سوخت

دیدم به سرم خیمهٔ آتش زده افتاد

دیدم که یتیمی به میان اسرا سوخت

سر‌ها به سر نیزه و در حلقهٔ آتش

هر زلف ز هر نیزه اگر بود‌‌ رها سوخت

شاعر:حسن لطفی

امام زمان(عج)-مناجات

گیرم بهار نیست دمی جانفزا که هست

گیرم بهشت نیست غبار شما که هست

بر خشت خشت کعبه نوشتند با طلا

گیرم که قبله نیست ولی کربلا که هست

در ازدحام خیل گدا جا اگر کم است

تشریف آورید دو چشمان ما که هست

جایی اگر نبود خدا را صدا کنید

باب الجواد و سایهٔ ایوان طلا که هست

کوتاست سقف عالم اگر وقت پر زدن

غم نیست روی گنبد و گلدسته‌ها که هست

خوش گفته‌اند قطره که دریا نمی‌شود

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی‌شود

امام حسین(ع)-مناجات

حسین اقا برفت عمرم نرفتم کربلای تو

به دل این ارزو بردم ندیدم بارگاه تو

نشد قسمت که می‌رفتم میان روضه عباس

نشد‌ای خاک بر فرقم ندیدم بارگاه تو

نشد که این معصیت بر مر قدت مالم

پس انگاه عرض خود تقدیم و می‌کردم برای تو

که‌ای مولا نبودیم روز عاشورا که می‌کردیم 

همین جسم ضعیف و لا غر خود را فدای تو

شرر افکنده بر جانم غم و مرگ جوانانت

خصوصاداغ مرگ قاسمی که شد فدای تو

فغان زان دم که در شام بلا چون مادرش می‌گفت

که این تازه دامادم همی من هم فدای تو

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

‌ای کودک ناخورده شیر علی جان

شد حنجرت نشان تیرو پیکان

همراه بابا امدی به میدان

ای قمری افسرده جان علی جان

جان پسر بر مادرت چه گویم

بر عمه غم پرورت چه گویم

یا بر سکینه خواهرت چه گویم

بر عمه غم پرورت چه گویم

یا رب گذشتم از همه جوانان

تا زنده ماند حکم شرع قرآن

گر تیر بارد بر سرم چو باران

مردانه کوشم بهر حفظ قرآن

سلطان دین افسرده حال و محزون

اندر بغل آن طفل غرقه در خون

جز آب کی بودی تو را تمنا

از این گروه زشت شوم و گمراه

با جان برابر امد آب دریا

کاین سان گلویت خورده تیر علی جان

امام زمان(عج)-مناجات محرمی

آخر ثمر آل پیمبر ز در آید

یکروز اگر مانده به عالم خبر آید

با سوز دل فاطمی‌اش فاطمه گوید

کی منتقم خون حسین از سفر آید

ما سوز دل خویش به وقت سحر آریم

چون رایحۀ فاطمی اَت در سحر آید

ای عطر گل یاس تمنّای تو سهل است

بر خاک قدمهای تو عاشق به سر آید

در راه رسیدن به تو‌ای یوسف زهرا

این خون دل ماست که از چشم‌تر آید

این اشک بصر نیست که از دیده روان است

از درد غریبیِ تو خونِ جگر آید

ای منتقم آل علی کعبه مهیّاست

بردار ز رخ پرده که با تو ظفر آید

داریم امید تو امید دل ارباب

دانیم که هجران تو آخر بسر آید

این مژده فقط سهم دل منتظران است

آید خبر‌ای اهل ولا منتَظَر آید

یک کرب و بلا با تو بیاَرزد به همه عمر

بازآ که سپاهت به رکاب تو در آید

شاعر:محمود ژولیده

امام زمان(عج)-مناجات محرمی

همیشه مزّهٔ چایی روضه‌ها خوب است

کنارِ لطفِ شما حال و روزِ ما خوب است

می‌ان نافله وقتی قنوت می‌گیری

برای حالِ دلِ ما کمی دعا خوب است

بده به راه خدا دست‌های ما خالی است

کنارِ خانه یتان چند تا گدا خوب است

اگر تو باشی و یادِ تو باشد و اشکم

برای نوکرِ این خانواده هر کجا خوب است

بکُش حسین بگو، پاره پاره کن جگرم

قسم که آخرِ کارِ من و شما خوب است

سفید می‌شود این تارهای مو کم کم

عبورِ عُمر در این زینبیه‌ها خوب است

نوشته‌ام که مرا در حصیر بگذارید

به آنکه اهلِ کفن نیست، بوریا خوب است

شاعر:حسن لطفی

حضرت زینب(س)

روزگار اسیری زینب

مثل شبهای شام تاریک است

کوچه پس کوچه‌های اینجا هم

مثل شهر مدینه باریک است

***

مردمانش به جای دستهٔ گل

تازیانه به دست می‌گیرند

تا نمک روی زخم ما بزنند

پیش ما کف زدند و رقصیدند

***

تو خودت خوب واقفی که چرا

صورت خواهر تو رنگین است

مثل نامرد کوچه‌های فدک

دست مردان شام سنگین است

***

آنکه بر پهلویت لگد زده بود

چند باری به من لگد زده است

زیر آن ضربه‌ها بگو آیا

استخوان‌های پهلویت نشکست؟ 

***

دخترت را ببین شکسته شده

رنگ برف است موی دخترکت

مثل ایّام آخر مادر

سو نمانده به چشم شاپرکت

***

ای برادر چقدر بر نوک نی

سنگ از دست کوفیان خوردی

شرمسارم میان بزم شراب

ایستادم تو خیزران خوردی

شاعر:وحید محمدی

حضرت زینب(س)-شام

از پشت بام بر سرمان سنگ می‌زنند

بر زخم کهنهٔ پرمان سنگ می‌زنند

وقت نزولِ سورهٔ توحید بر لبت

ابلیس‌ها به باورمان سنگ می‌زنند

وقتی که سنگشان به سر نی نمی‌رسد

سمت سکینه خواهرمان سنگ می‌زنند

ازپای نیزه فاطمه را دور کن پدر! 

این کور‌ها به مادرمان سنگ می‌زنند

بغض علی بهانهٔ خوبی برایشان

حتی به سوی اصغرمان سنگ می‌زنند

آن دختری که با پدرش رفت و دور شد... 

در کربلا جهیزیه‌اش جفت و جور شد

گفتم: که کاخ مستیتان پایدار نیست

مردم لباس خاکی ما خنده دار نیست

مردان ما به نیزه و در کوچه‌های شهر

گرداندن زنان حرم افتخار نیست

ای بزدلان! ز بام به ما سنگ می‌زنید

در دستهای بستهٔ ما ذوالفقار نیست

در سختی و بلا به خدا تکیه می‌کنیم

سر می‌دهیم در ره او، این شعار نیست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس کنید

پای سر بریده که جای قمار نیست! 

خون گریه می‌کنی؟! به تو حق می‌دهم عمو

دیگر وسط کشیده شده حرف آبرو

یاقوتِ سرخ باور من را فروختند

بازار شام معجر من را فروختند

آهسته گریه کن پدرم! نشنود عمو

چادر نماز مادر من را فروختند

از بسکه فکر منفعت این چپاولند

با خون و پوست، زیور من را فروختند

سودی نداشت زلف پریشان و سوخته

با یک نظر گلِ ِ سرِ من را فروختند

با چند ضربه چوبِ حراجِ کنار طشت

الماس اشک خواهر من را فروختند

کار از تمسخر لب یحیی گذشته است

از خیزران بپرس چه برما گذشته است

شاعر:وحید قاسمی

حضرت زینب(س)-کوفه و شام

پر می‌کشد دلم به تمنای نیزه‌ات

دنیای دیگری شده دنیای نیزه‌ات

جانی بده دوباره... به من نه، به دخترت

تا جان نیامده به لبش پای نیزه‌ات

ترسانده است فاطمه یِ کوچک تو را

خون‌های جاری از قد و بالای نیزه‌ات

یک بوسه بود سهم من از آن گلوی خشک

باقیش گشته قسمت لب‌های نیزه‌ات

با دست خطِ نیزه و خونِ گلوی تو

افتاده است هر قدم امضای نیزه‌ات

لج کرده است تیزی سر نیزه با سرت

چیزی نمانده از تو و دعوای نیزه‌ات

چرخیده است دیده ناپاکشان به ما

این قوم پست بعد تماشای نیزه‌ات

حضرت رقیه(س)-شهادت

بابا بیا که قلب من از غصه آب شد

کاخ ستم ز سیل سرشکم خراب شد

بابا بیا که در عطش شوق دیدنت

چشم کبود و مضطربم غرق خواب شد

شد ناله‌ام مکمل گفتار عمه‌ام

در شام و کوفه از نظرم انقلاب شد

از چیست چنگ، بر رخ ماهت نشان زده

بابا چرا محاسنت این سان خضاب شد

از ضرب کعب نی نفسم بند آمده

سیلی زدن به روی یتیمت ثواب شد

دیگر نمانده زینتی از بهر دخترت

از بس که پنجه‌های ستم پر شتاب شد

بی‌معجرم ولی ز همه رو گرفته‌ام

خون لخته‌های روی سر من حجاب شد

از ما شکست حرمت و از تو لبِ کبود

وای از جسارتی که به بزم شراب شد

شاعر:احسان محسنی فر

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

جلوه کن در دلِ شب صورت مهتاب بکش

خَم بیانداز به ابرویت و محراب بکش

فکر ما نیز بکن، شانه مزن مویت را

عاشقان را به سر ِ دار ِ پُر از تاب بکش

مادرت گفت که تا آخر عمرت عباس

مِنّتِ خادمی ِ محضر ِ ارباب بکش

دست در رود ببر، آب رویِ آب بریز

باز سقایی ِ خود را به رُخ ِ آب بکش

بین ِ بیداری و رویا، به سر ِ انگشتت

قطره‌ای رویِ لبِ کودکِ در خواب بکش

تو نگفته همه یِ حرف مرا می‌دانی

سحری پایِ مرا نیز به سرداب بکش

شاعر:محمد رسولی

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

با نام ابالفضل گرفتار حسینیم

او کرده صدا گرمی ِ بازار حسینیم

از مادر ِ او هرچه که گفتیم گرفتیم

از اُمّ بنین است عزادار حسینیم

عباس مدد کرد در این خانه بمانیم

عباس شفا داد که بیمار حسینیم

او بابِ حسین است عجب باب وسیعی

او راه به ما داد که دربار حسینیم

از اوست حرارت به دل و اشک به چشمی

او جرأتمان داده خریدار حسینیم

او خرجی ره داده به پابوس رسیدیم

او خواست ببینیم که زوار حسینیم

در روز نهم حاجت یکساله بگیریم

از نفسْ تُهی و همه سرشار ِِحسینیم