شهادت جوادالائمه(ع)

***

عده ای بی سر و پا دور و برش خندیدند 

پاسخ ناله و سوز و جگرش خندیدند

مادری بود و جوان مرگ شد و آخر کار

همچنان فاطمه بر چشم ترش خندیدند

همچو بسمل شده ای دور خودش می پیچید

به پریشان شدن بال و پرش خندیدند

درد پیچیده به پهلویش و از هر دو طرف

دست میبرد به سوی کمرش،خندیدند

آمده بر سرش اینجا کمی از داغ حسین

همگی جمع شدند دور سرش خندیدند

یک نفر نیست که از خاک سرش بردارد

بر نفسهای بدون اثرش خندیدند

زهر اثر کرده و رویش به کبودی زده است

بدنظرها به خسوف قمرش خندیدند

دست پا می زند و نیست کنارش پدری

تا ببیند به عزای پسرش خندیدند

کربلا جسم علی پخش به صحرا شده بود

لشگری دور تن مختصرش خندیدند

هر چه می گفت حسین یاولدی یاولدی..

عده ای بی سر و پا دور و برش خندیدند

 

شهادت جوادالائمه(ع)

***

ماهی ولی به چشم همه رو نمی شوی

عطری ولی روانه به هر سو نمی شوی

آهوی روسیاه و هوس ران رسیده است

یابن الرضا !تو ضامن آهو نمی شوی ؟

جایی نه گفته اند نه اینکه نوشته اند

آقای بندگان سیه رو نمی شوی

از کودکی به فکر تقاس مدینه ای

تو بی خیال قصه پهلو نمی شوی

باشد میان خون و رگت شور انتقام

راضی به گریه در غم بانو نمی شوی

سلطان سپرده دل به غضب های حیدری ات

ارثیه رضاست به تو قلب مادری ات

 

شهادت جوادالائمه(ع)

 

لب تشنه بود، تشنه ی يك جرعه آب بود
مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود

پا مي كشيد گوشه ی حجره به روي خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود

از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش
حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود

 

در ازدحام و هلهله ی نا نجيب ها
فرياد استغاثه ی او بي جواب بود

 

يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد 
هر چند آب دادن تشنه ثواب بود

آخر شبيه جد غريبش شهيد شد
آري دعاي خسته دلان مستجاب بود

غربت براي آل علي تازگي نداشت
در آن ديار كشتن مظلوم باب بود

 

اما فداي بي كفن دشت كربلا
آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود

 

هم نعل تازه بر بدنش ردّ پا گذاشت

هم داغديده ی شرر آفتاب بود

شهادت جوادالائمه(ع)

از پشت درب بسته کسی آه می کشد

یوسف دوباره ناله ز یک چاه می کشد

در زیر پای هلهله ها این صدای کیست؟

این پای کوب و دست فشانی برای کیست؟

از ظرفِ آبِ ریخته بر این زمین بپرس

از یک کنیز یا که از آن یا از این بپرس

زرد است از چه گندمِ رویِ دلِ رضا

بر باد رفته است چرا حاصل رضا

زلف مجعد پسرش را نگاه کن

آنگاه یاد یوسف غمگین چاه کن

ای کاش دست کاسه­­ی انگور می شکست

تا چهره جواد به زردی نمی نشست

ای کاش زهر قاتل و مسموم خویش بود

ای کاش کشته اثر شوم خویش بود

دیدند چند طایفه ای از کبوتران

با بال روی بام کسی سایه گستران

شهادت جوادالائمه(ع)

 

این­ها به جای اینکه برایت دعا کنند

کف می زنند تا نفست را فدا کنند

یا جای اینکه آب برایت بیاورند

همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند

باید فرشته ها، همه با بال­های خود

فکری برای چشمِ پر اشک رضا کنند

هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند

تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند

این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن

اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند

بال فرشته های خدا هست پس چرا؟

این چند تا کنیز تو را جابجا کنند

حالا که می­برند تو را روی پشت بام

آیا نمی­شود که کمی هم حیا کنند

تا بام می­برند که شاید سر تو را

در بین راه، با لبه­ای آشنا کنند

حالا کبوتران پر خود را گشوده اند

یک سایبان برای تنت دست و پا کنند

 

امام حسن مجتبی_شهادت

حرف هایی نگفتنی دارد
لحظه لحظه غروب چشمانت

روای زخم های کهنه ی توست
اشک های بدون پایانت

شدت غم چه بی‌کران کرده
آسمان دل وسیعت را

غیر زینب کسی نمی فهمد
راز شب گریه ی بقیعت را

بین این مردمان بی غیرت
سهم آئینه ی دلت آه است

دم به دم روی منبر خورشید
صبّ مولا چقدر جانکاه است

سالیانی است آتش حسرت
در نگاهی کبود شعله ور است

زخم هایت هنوز هم تازه‌ست
دل تنگت هنوز پشت در است

دلت آخر چگونه تاب آورد
طعنه های مغیره را یک عمر

چه به روز دل تو آوردند
در و دیوار و کوچه ها یک عمر

دم نزد از مصیبت کوچه
پلک های صبور آئینه

تند بادی کبود و بی پروا
کوچه بود و عبور آئینه

دست سنگین باد و صورت گل
ساحت آینه دوباره شکست

سیلی باد و سیلی دیوار
هم زمان هر دو گوشواره شکست

خاطرات کبود آئینه
چقدر زود مو سپیدت کرد

مرگ تدریجی چهل ساله
داغ این کوچه ها شهیدت کرد

دست هایی که حق مادر را
بین دیوار و در ادا کردند

روز تشییع تو کنار بقیع
خوب آقا به تو وفا کردند

پر در آورده تیر کینه شان
به هوای زیارت تابوت

لاله لاله دخیل می بندند
به ضریح مطهر پهلوت

در کنار تو غرق خون می‌شد
باز هم چشم های کم سویی

روضه خوان غم تو می گردد
بیقراری، شکسته پهلویی

امام حسن مجتبی_شهادت

اشکهایش به مادرش رفته
 سینه ی پر شراره ای دارد
 نه! به یک طشت اکتفا نکنید
 جگر پاره پاره ای دارد
 
 از علی هم شکسته تر شده است!
 علتش کینه ها، حسادت هاست
 غربت چشمهای مظلومش
 سند محکم خیانت هاست
 
 خواهرش را کسی خبر نکند
 مادرش خوب شد که اینجا نیست
 لخته خونها سرِ لج افتادند
 هیچ طشتی حریف آنها نیست
 
 از غرور شکسته اش پیداست
 صبر هم صحبتِ دلِ آقاست
 نه! من از چشم سم نمی بینم
 کوچه ای شوم قاتل آقاست
 
 کوچه ای تنگ، کوچه ای تاریک
 شده کابوس هر شبِ آقا
 «برگه را پس بده...نزن نامرد...»
 چیست این جمله بر لبِ آقا !؟
 
 از صدایِ شکستن بغضش
 چشم دیوارها سیاهی رفت
 مادرش راه خانه ی خود را
 تا زمین خورد، اشتباهی رفت
 
 تا که باغش میان آتش سوخت
 میله های قفس نصیبش شد
 کودکی نه! بگو خزانِ بهار
 پیری زودرس نصیبش شد
 
 نفسش بند آمده ای وای
 به خدا نای روضه خوانی نیست
 شکر دارد که گوشه ی این طشت
 لااقل چوب خیزرانی نیست

امام حسن مجتبی_شهادت

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو

فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

امام حسن مجتبی_شهادت

ای مادری ترین پسر فاطمه ، حسن!

ای مجتبی ترین ثمر فاطمه ، حسن !

آن مقتدا که هیچ کَسَش اقتدا نکرد

با اینکه هست تاج سر فاطمه ، حسن!

وقتی که در مدینه غریبش گذاشتند

یعنی شکست بال و پر فاطمه ، حسن!

حتی صدای تو به سپاهت نمی رسید

یعنی شکسته شد کمر فاطمه ، حسن!

روزی که مادر تو به کوچه ز پا فتاد

چشم تو دید درد سر فاطمه ، حسن!

در ناله ها و نافله های شبش کسی

چون تو ندید چشم تر فاطمه ، حسن!

در بین اهل بیت ، خدایی خودت بگو

مثل تو کیست خونجگر فاطمه ، حسن!

چون تو کسی که چادر خاکی ندیده است

ای قامتت عصا به بر فاطمه ، حسن!

سیلی به پیش چشم تو بر مادرت زدند

دیوار بود و زخم سر فاطمه ، حسن!

زهرا اگر که شد سپر مرتضی علی

آری تویی ، تویی سپرِ فاطمه ، حسن!

الحق که از حسین تو هستی غریب تر

این غربت است ، در نظر فاطمه ، حسن!

یک یار هم کنار تو روز وفا نماند

در غربتی تو هم اثر فاطمه ، حسن!

یک عمر خونِ دل ز گلویت به تشت ریخت

ای پاره پارۀ جگر فاطمه ، حسن!

امام حسن مجتبی_شهادت

کسی که صحن خانه اش گلــیم بود

چهـــارمین صـــراط مســتقــیم بـود

خـــدا نبود اگــــر چـــه او کریـــم بـود

همان که کــــم صداش می کنیم بود

کرامــــتش بـــه غربتــش نمـی رسد

و دســت هـــم به تربـتش نمی رسد

دو چشم نه دو چشمه ی شراب ساز

کـــه ذره پـــرورنــــد و افــتا ب ســاز

سریــــع الســــتجابه مستـجاب ساز

سکـــوت کــــردن تـــــو انقـــلاب ساز

و زیــــر گنـــــبد کبــــــود کــربــــــلا

نبـــــود صــــــلح تـــــــو نبــود کربلا

چــــقدر از تـــــو کــم غــزل نوشته اند

لــــب تـــــو را پـــر از عسل نوشته اند

تـــــو را دلــــــاور جمـــــل نوشــته اند

کــــه دشــــمنان تــو را اجل نوشته اند

به معـــــرکـــه کـــم از عــلی نداشتی

سپـــــاه و لـــــشکری ولـــی نداشتی

شهــــید کـــوچه بودی و شـهید کشت

رخ کــــبود و گیـــــسوی ســـپید کشت

تــــو را یکـــــی دو روز قـــبل عید کشت

زنـــــت تـــــو را بــــه خـاطر یزید کشت

 

تـــو زخـــــم از زبـــــان شــهر خورده ای

تــــو اولیـــــن امـــــام زهــــر خـورده ای

 

امام حسن مجتبی_شهادت

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست

یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

 

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست

چشمی که گریان عزای مجتبی نیست

 

وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد

دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست

 

در کربلا هر چند با دقت بگردی

چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست

 

کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت

همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست

 

طوری تمام هستی اش وقف حسین شد

انگار قاسم هم برای مجتبی نیست

 

او جای خود دارد در این دنیا مجال ِ

رزم آوری بچه های مجتبی نیست

 

یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم

ما خاک پای خاک پای مجتبائیم

 

آیا شده بال و پرت افتاده باشد

در گوشه ای از بسترت افتاده باشد

 

آیا شده مرد جمل باشی و اما

مانند برگی پیکرت افتاده باشد

 

آیا شده در لحظه های آخرینت

چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد

 

من شک ندارم که عروس فاطمه نیست

وقتی به جانت همسرت افتاده باشد

 

آیا شده سجاده ات هنگام غارت

دست سپاه و لشگرت افتاده باشد

 

مظلوم و تنها و غریب عالمین است

گریه کن غم های این بی کس حسین است

 

امام حسن مجتبی_شهادت

اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد

طشتی از خون دل خویش برابر دارد

 

چشمهایش به در و منتظر آمدنیست

زیر لب زمزمه مادر مادر دارد

 

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست

داغ ارثی ست که در سینه مکرر دارد

 

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر

یادگاریست که از کینه همسر درد

 

پیش چشمش که توانسته بروی منبر….

….رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟

 

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد

چادری را که بوی یاس معطر دارد

 

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ

مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

 

گفت با گریه حسین جان... تو دگر گریه مکن

که حسن میرود و سایه خواهر دارد

 

آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست

جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد

یازینب کبری

زینب بساط کاخ ستم را به هم زده

زینب به روی قله عصمت علم زده

 

مثل حسین فاطمه محبوب قلب هاست

زینب درون سینه ما هم حرم زده

 

زینب نگو بگو همه ی هیبت علی

کفار را به خطبه چو تیغ دودم زده

 

زینب به ناز شصت خودش در اسارتش

با دست بسته از ولی الله دم زده

 

ای بزدلان شام که خرما می آورید

زینب به لوح عالمه مهرکرم زده

 

با یک اشاره کاخ ستم رابه باد داد

او بر رقیه ناله برّنده یاد داد

 

گرچه گه ورود به شهر ازدحام بود

او چادرش به لطف خدا بادوام بود

 

چشمان کور شهرحرامی ندیدکه

صدها یزید در بر زینب غلام بود

 

اصلاً یزید پست تر از این کلامهاست

از بسکه دخت فاطمه والا مقام بود

 

بعد ازحسین سیف خدا بود،دست او

تیغش کلام گشته و در بین کام بود

 

وقتی شروع کرد یزید ازغم آب شد

کار یزید و اهل و عیالش تمام بود

 

بی خود که نیست دختر زهرای اطهر است

بی خود که نیست زینب کبرای حیدر است

 

او درد و داغ نیمه شب تار راکشید

بر روی شانه اش همه بار راکشید

 

اوگرچه ظاهراً به اسیری شام رفت

اما هماره جور علمدار را کشید

 

هرشب برای دخت علی سخت می گذشت

هرشب زپای دخترکی خار را کشید

 

سنگین ترین غمی که دراین چند روزه دید

درد اسیری سربازار را کشید

 

هم کاروان به زانوی او تکیه کرده بود

هم روی دوش خود تن بیمار را کشید

 

زینب اگرنبود حسینی بجانبود

اوگرنبود مجلس روضه به پانبود

 

یازینب کبری

دروازه ی ورودی شهر است و ازدحام

بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

 

این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست

یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام

 

يک آسمان ستاره‌ی آتش گرفته و

یک کاروان شراره و غم های ناتمام

 

در این دیار، هلهله و پایکوبی است...

...انگار رسم تسلیت و عرض احترام

 

چشمان خیره و حرم آل فاطمه

سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام

 

خاکستر است تحفه‌ی پس کوچه های شهر

بر زخم های سلسله ، شد آتش التیام

 

بر ساحت مقدس لب های پرپری

با سنگ کینه ،سنگدلی می دهد سلام

 

پیشانی شکسته و خونی که جاری است

بر روی نی خضاب شده چهره‌ی امام

 

با کینه ی علی همه‌ی شهر آمدند

بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

یازینب کبری

شراره بر دل ناموس کبریا زده اند

برای دیدن ما، شهر را صدا زده اند

خدا به خیرکند، قافله به راه افتاد

سر تو را سر نیزه در انتها زده اند

حواسها همه پرت سر تو خواهد شد

که دامنی پُرِ از پاره سنگ، تا زده اند

به نیزه تکیه زدی و تمام قافله باز

گریز گریه به گودال کربلا زده اند

دوباره داد بزن... ای حرامیان به کجا؟

که شمرها به حیا باز پشت پا زده اند

محله های یهودی چقدر باریکند

دوباره فاطمه را بین کوچه ها زده اند

هنوز حرمله گویا دلش خنک نشده

سپرده پای سرِ تو ؛ رباب را زده اند

بس است مرثیه، اینجا گریز میخواهد

که مرد خیره ای از ما کنیز میخواهد

حضرت علی اصغر_شهادت

 

بالا نشسته است که پیغمبرش کنند 
کوچک ترین امامِ همین منبرش کنند 

مثل امامزاده ی شش ماهه می شود 
عمّامهی سیاه، اگر بر سرش کنند 

پرواز می کنیم به سمت خدایشان 
ما را اگر دخیل ضریحِ پرش کنند 

حقّش نبود در وسط خطبه خوانیش 
یک تیر را روانه ی آن حنجرش کنند 

حالا که فیض از گل رویش نمی برند 
بهتر همانکه پیش همه پرپرش کنند 

یک تیر ساده هم، بخدا خوب میبُرد 
امّا قرار بود از این بدترش کنند 

رفت و تکان خالی گهواره را گذاشت 
تا دلخوشی عاطفه ی مادرش کنند 

حضرت علی اصغر_شهادت

مادر به جای آب ز شرم تو آب شد 
آتش گرفت، سوخت و غرق عذاب شد 

بیهوده پا به سینه ی من میزنی، مکوب 
حتی خیال قطره ی شیری سراب شد 

مثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات 
اما لبم ز تاول رویت کباب شد 

از بس ترک به روی ترک بسته بر لبت 
شرمنده ی لبت، پسرم آفتاب شد 

از تیرهای حرمله پیداست فکر چیست 
ای غنچه ی خزان زده وقت گلاب شد 

وقتی عمود خیمه عباس را کشید 
گفتم رباب خانه عمرت خراب شد 

حضرت علی اصغر_شهادت

از توی خیمه ها هنوز، صدای لالایی میاد 
رباب به انتظاره تا دوباره اصغرش بیاد 

گهواره ی خالی هنوز تکون تکون میخوره باز 
بچه ها تو خیمه میگن، گهواره اصغر رو میخواد 

چشمای مادر به دره، خیمه ی غم به انتظار 
ولی نمی دونه دیگه، علی به خیمه نمی آد

باباش میاد از میدون و، داره خجالت میکشه 
آخه رباب اصغرش و اینجوری غرق خون نداد 

به پشت خیمه با غلاف، یه قبر کوچیک می کنه 
وقتی میخواد خاک بریزه، خنده اون میاد به یاد 

لحظه ی آخری گرفت اصغرش رو به روی دست 
مادر اون از راه دور، به حنجرش بوسه میداد 

حضرت علی اصغر_شهادت

 

 تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد 
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد 

پدرش چیز زیادی که نمی خواست، فرات 
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد؟ 

با دو انگشت همین حنجره میشد پاره 
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد 

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت 
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد؟ 

خون حیدر به رگش، در تب و تاب است ولی 
بگذارید به سن علی اکبر برسد 

دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما 
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد 

شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی 
شیر در سینه بی کودک مادر برسد 

زیر خورشید نشسته، به خودش میگوید 
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد 

حضرت قاسم بن الحسن_شهادت

لاله ی سرخ پرپرم قاسم 
سیزده ساله یاورم قاسم 

ماه من بین که چگونه در غم تو 
ریزد از دیده اخترم قاسم 

تا تن پاره پاره ات دیدم 
تازه شد داغ اکبرم قاسم 

سخت باشد مرا که همچو تویی 
جان دهد در برابرم قاسم 

سخت تر این که در وداع حرم 
تشنه لب رفتی از برم قاسم 

من ترا بوده ام به جای پدر 
تو به جای برادرم قاسم 

آمدند از برای دیدارت 
پدر و جّد و مادرم قاسم 

لب تو خشک و چشم من دریاست 
این بود داغ دیگرم قاسم 

خیز ای تشنه لب بنوش بنوش 
آب از دیده ی ترم قاسم 

تن پاک تو را تک و تنها 
بسوی خیمه می برم قاسم 

تن به خاک و سر تو همسفر است 
در ره شام با سرم قاسم 

سوز میثم شراری از دل ماست 
شافعش روز محشرم قاسم