امام رضا(ع)-مناجات

نیمه شب‌ها تا سحر ذکر رضا باید گرفت

اینچنین حـاجات خود را از خدا باید گرفت

در جوار مرقدش هرگز به کم قـانع مشو

چونکه از مشهد برات کربلا باید گرفت

دست خالی آمدم امشب به درگاه شما

هرچه می‌خواهد دل از راه دعا باید گرفت

چشم در راه دعای خیرتان هستم، فقط

یک ضمانت از تو در روز جزا باید گرفت

می‌شود حالا دل مـن عازم باب الجواد

اجر و مزد نوکری را پس کجا باید گرفت؟ 

من که هستم ریزه خوار سفرهٔ احسانتان

تکّه نانی امشب از دست شما باید گرفت

شاعر:محسن زعفرانيه

پيامبر اكرم-شهادت

در صحن دل چو لطف تو تکثیر می‌شود

این واژه‌ها به اذن تو تقریر می‌شود

امشب دلم به طرز عجیبی گرفته و... 

مضمون غم ز داغ تو تفسیر می‌شود

قلب غرل دوباره هوای تو کرده و... 

کارش همیشه «نالهٔ شبگیر» می‌شود

رفتی و شهر هم شده خاموش و بی‌صدا

بعد از شما مدینه چه دلگیر می‌شود

با رفتن تو حرمت زهرا (س) شکسته و... 

دستان حیدرت (ع) غل و زنجیر می‌شود

نامرد روی منبرتان می‌نشیند و... 

خوابی که دیده‌ای چه تعبیر می‌شود*

جاریست لطفتان وقتی که شعر من

تا انتها به عشق تو تحریر می‌شود!
شاعر:محسن زعفرانيه

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت

بار‌ها از سفره‌اش با اینکه نان برداشتند

روز تشییع تنش تیر و کمان برداشتند

مردم این شهرِ در ظاهر مسلمان، عاقبت

با صدای سکه دست از دینشان برداشتند

بر سر همسایگانش سایه‌ای پر مهر داشت

از سرش هر چند روزی سایه‌بان برداشتند

بذر ننگین جسارت بر تن معصوم را

این جماعت کاشتند و دیگران برداشتند

دست‌هایی که بر آن تابوت تیر انداختند

چند سالی بعد چوب خیزران برداشتند

شاعر:حسین عباسپور

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت

نیست کس غیر از خدا آگاه از سوز نهانم

خون دل‌هایی که خوردم ریخت بیرون از دهانم

زهر نانوشیده قلبم بود مثل لاله پرپر

بس که آمد بر جگر از دوستان زخم زبانم

در وطن نه در میان خانهٔ خود هم غریبم

قاتلم گردیده یارب همسر نامهربانم

قلب من شد پاره آن روزی که خود در کوچه دیدم

مادرم نقش زمین گردید پیش دیده گانم

جعده زهرم داد امّا قاتلم باشد مغیره

بر لب از ظلمی که او کرده چهل سال است جانم

خون دل‌هایی که زهرا و علی خوردند عمری

اشگ گردید و روان شد از دو چشم خون فشانم

هر کجا افتاد چشمم یا به ثانی یا مغیره

رنگ از رویم پرید و سوخت مغز استخوانم

من که ختم الانبیا خوانده است طاووس بهشتم

در میان آشیان چون طایر بی‌آشیانم

باغبان گلشن وحیم ولی از بس غریبم

هم نشین خار‌ها در بین باغ و بوستانم

سوخت یاقوت لبم از زهر و شد معلوم آخر

از چه پیغمبر ز طفلی بوسه می‌زد بر دهانم

گر چه آل مصطفی ظلم فراوان دید «میثم» 

نیست از من هیچ کس مظلوم‌تر در خاندانم

شاعر:غلامرضا سازگار