پيامبر اكرم-شهادت

در صحن دل چو لطف تو تکثیر می‌شود

این واژه‌ها به اذن تو تقریر می‌شود

امشب دلم به طرز عجیبی گرفته و... 

مضمون غم ز داغ تو تفسیر می‌شود

قلب غرل دوباره هوای تو کرده و... 

کارش همیشه «نالهٔ شبگیر» می‌شود

رفتی و شهر هم شده خاموش و بی‌صدا

بعد از شما مدینه چه دلگیر می‌شود

با رفتن تو حرمت زهرا (س) شکسته و... 

دستان حیدرت (ع) غل و زنجیر می‌شود

نامرد روی منبرتان می‌نشیند و... 

خوابی که دیده‌ای چه تعبیر می‌شود*

جاریست لطفتان وقتی که شعر من

تا انتها به عشق تو تحریر می‌شود!
شاعر:محسن زعفرانيه

پیامبر اکرم(ص)-رحلت

‌ای امت رسول، قیامت بپا کنید

لبریز، جام دیده ز اشک عزا کنید

در ماتم پیمبر و تنهایی علی

باید برای حضرت زهرا دعا کنید

داغ پیغمبر است و بلایی‌ست بس عظیم

حیدر غــریب گشتـه و زهـرا شده یتیم

ختم رسل به سوی جنان می‌کند سفر

جان جهانیان ز جهان می‌کند سفر

ریزید خون ز دیده که در آخر صفر

کز پیکر وجود، روان می‌کند سفر

دریای اشک، ملک خداوند سرمد است

بــاور کنیــد روز عــزای محمّد است

جان جهان ز پیکر هستی جدا شده

خاموش، شمع محفل نورالهدی شده

ملک خداست غرق در اندوه و اضطراب

واویلتا عزای رسول خدا شده

عالم ز دود فتنه سیه‌پوش می‌شود

حقّ علـی و آل، فـراموش می‌شود

باور کنید قامت حیدر خمیده است

رنگ از عذار حضرت زهرا پریده است

باور کنید بغض حسن مانده در گلو

خونِ ‌دل حسین به صورت چکیده است

خورشید، رنگ باخته و روز، چون شب است

یک کربلا غـم است که در قلب زینب است

سوگ رسول یا که غم بی‌‌‌نهایت است

یا نقش؟ شکستن رکن هدایت است

تیغ سقیفه گشته حمایل به دست خصم

او را هوای حمله به بیت ولایت است

امت پس از نبـی ره طغیان گرفته‌اند

با دست فتنه دامن شیطان گرفته‌اند

پیغمبری که دست دو عالم به دامنش

با آنکه آب غسل نخشکیده بر تنش

آزرد باغ لاله‌اش از نیش خار‌ها

دیدند حمله‌های خزان را به گلشنش

اجر رسالتش چه قَدَر ظالمانه بود

بـر دست دخترش اثر تازیانه بود

مردم درِ سرای علی را نمی‌زنند

جز با لگد به بیت ولا پا نمی‌زنند

سلمان کجاست؟ بوذر و عمار کو؟ چرا

اینان سری به حجرهٔ زهرا نمی‌زنند

دیگر مدینه داده ز کف شور و حال را

کس نشنـود صــدای اذان بــلال را

ای آسمان بگرد و دل از غصه چاک کن

خود را نهان چو جسم پیمبر به خاک کن

دستی برون ز خاک کن‌ای ختم انبیا

اشک غم حسین و حسن را تو پاک کن

بی‌تو جهـان دچـار بلایی عظیم شد

بردار سر ز خاک! که زینب یتیم شد

افتاده پشت سر همه آیات ذوالجلال

قرآن چو حرمت نبوی گشته پایمال

اجر نبی به کشتن زهرا ادا شود

زهرا زند به پشت درِ خانه بال‌بال

حامی دین و یار ولی کیست؟ فاطمه

اول شهیـد راه علـی کیست؟ فاطمه

یارب! به اشک چشم علی، خون فاطمه

آن فاطمه که عرش خدا راست قائمه

بیش از هزارسال، شب و روز و ماه و سال

دارد به این دعا همه شب شیعه زمزمه

با تیغ مهدی‌اش دل ما را صفا بده

بـر سینهٔ شکستـهٔ زهـرا شفا بده

****

اسلام، سرشکستهٔ اعدا نمی‌شود

مهر علی برون ز دل ما نمی‌شود

درمان زخم سینهٔ مجروح اهل‌بیت

جز با ظهور مهدی زهرا نمی‌شود

 «میثم» هماره باشدش این ذکر بر زبان

عجّــل علـی ظهـورک یا صاحب‌الزمان

شاعر:غلامرضا سازگار

پیامبر اکرم(ص)-رحلت

‌ای محمّد‌ای رسول بهترین کردار‌ها

حسن خلقت شهره در اخلاق‌ها، رفتار‌ها

در بیانت بند می‌آید زبان ناطقان

قامت مدحت کجا و خلعت گفتار‌ها

بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم

قاب قوسینت کجا و مرغک پندار‌ها

طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است

استوار مکتب ایثار تو عمّار‌ها

تا نفس داریم و تا خورشید می‌تابد به خاک

دل به عشق بی‌زوالت می‌کند اقرار‌ها

پای بوسی تو عزّت داده ما را اینچنین

گُل نباشد کس نمی‌آید سراغ خار‌ها

کی رود از خاطرم یادت؟ که در روز ازل

کنده‌اند اسم تو را بر سنگ دل حجّار‌ها

داغ تو در سینهٔ ما هست چون خاک توایم

لاله کی روییده در آغوش شوره زار‌ها؟ 

گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش می‌دهند

شاهد حرفم گلاب و شیشهٔ عطّار‌ها

وقت رزمت آن چنانی که میان کارزار

رو به تو آرند وقت خستگی کرّار‌ها

ای که با خون دلت پرورده‌ای اسلام را

چشم واکن که نهالت داده اکنون بار‌ها

سنگ می‌خوردی و می‌گفتی که ایمان آورید

کس ندیده از رسولی اینچنین ایثار‌ها

با عیادت از کسی که بار‌ها آزرده‌ات

روح ایمان را دمیدی بر دل بیمار‌ها

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست

جان به لب شد از غمت، شهرت مدینه، بار‌ها

تا که چشمت بسته شده‌ای قافله سالار عشق

رم نمودند عده‌ای و پاره شد افسار‌ها

آنقدر گویم پس از تو میخ در هم خون گریست

ناله‌ها برخواست بعدت از در و دیوار‌ها

شاعر:محسن عرب خالقی

پیامبر اکرم(ص)-رحلت

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است

دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه

تاریک‌تر ز عرصة تاریک محشر است

گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین

اشک عزا به دیدة زهرای اطهر است

گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر

دیدم که روز، روز عزای پیمبر است

پایان عمر سید و مولای کائنات

آغاز دور غربت زهرا و حیدر است

قرآن غریب و فاطمه از آن غریب‌تر

اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است

روی حسین مانده به دیوار بی‌کسی

چشم حسن به اشک دو چشم برادر است

ای دل بیا و گریة زینب نظاره کن

مانند پیروهن جگر خویش پاره کن


***

زهرا به خانه و ملک الموت پشت در

از بهر قبض روح شریف پیامبر

از هیچ کس نکرده طلب اذن و‌ای عجب

بی‌اذن فاطمه ننهد پای پیش‌تر

با آنکه بود داغ پدر سخت، فاطمه

در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر

یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش

محو نگاه آخر خود بود بر پدر

اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی

روی حسین بر روی قلب پیامبر

دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار

بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر

زد بوسه‌ها به حلق حسین و لب حسن

از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه

گاهی ز طشت و‌گاه ز گودال قتلگاه


***

پیغمبری که دید ستم‌های بی‌شمار

از کس نخواست اجر رسالت به روزگار

چون ارتحال یافت خلایق شدند جمع

تا هدیه‌ای دهند به زهرای داغدار

گویا نداشت شهر مدینه درخت و گل

کآن را کنند در قدم فاطمه نثار

بر دوش بار هیزمشان جای دسته گل

رنگ شرارت از رخشان بود آشکار

بابی که بود زائر آن سید رسل

آتش زدند عاقبت آن قوم نا‌به کار

بر روی دست و سینة آن بضعة الرسول

تقدیم شد سه لوحه به عنوان افتخار

سیلی و تازیانه و ضرب غلاف تیغ

ای دل بگیر آتش و‌ای دیده خون ببار

آید صدای فاطمه از پشت در به گوش

تا صبح روز حشر مباد این صدا خموش


***

دردا که بعد فاطمه روز حسن رسید

روز ملال و غصه و رنج و محن رسید

از زهر همسرش جگرش پاره پاره شد

بس تیر‌ها که لحظة دفنش به تن رسد

بعد از حسن به نیزه عیان شد سر حسین

بیش از هزار زخم ورا بر بدن رسید

بر پیکری که بود پر از بوسة رسول

از گرد و خاک و نیزه شکسته کفن رسید

از جامه‌های یوسف کرببلا فقط

بر زینب ستم زده یک پیرهن رسید

پاداش آن نصایح زیبا از آن گروه

تیرش درون سینه، سنان بر دهن رسید

 «میثم» بگو به فاطمه زآن خیمه‌ها که سوخت

یک کربلا شرارة آتش به من رسید

مرثیه خوان خامس آل عبا منم

در خیمه‌های سوخته‌اش سوخت دامنم

شاعر:غلامرضا سازگار