شهادت حضرت زهرا(س)
دلم ز روز ازل مبتلای زهرا بود
غلام خانه به دوشی برای زهرا بود
نه من ، که عالم امکان سراسرش هر دم
ز روز اوّل خلقت گدای زهرا بود
دلم ز روز ازل مبتلای زهرا بود
غلام خانه به دوشی برای زهرا بود
نه من ، که عالم امکان سراسرش هر دم
ز روز اوّل خلقت گدای زهرا بود
اظهار درد دل به زبان آشنا نشد
دل شد ز خون لبالب و این غنچه وا نشد
آنجان از آن زمان که جدا از تنم شده است
یک دم سرِ من از سرِ زانو جدا نشد
با آنکه دستِ دشمنِ دون بازویم شکست
دیدی که دامن تو ز دستم رها نشد
شرمندهام، حمایت من بینتیجه ماند
دستم شکست و بند ز دست تو وا نشد
بسیار دیدهاند که پیران خمیدهاند
اما یکی چو من به جوانی دو تا نشد
از ما کسی سراغ ندارد غریبتر
در این میانه درد ز پهلو جدا نشد
شاعر:علی انسانی
منکران قتل زهرا گوش گوش
حامیان قاتل زهرا خموش
قتل دخت مصطفی افسانه نیست
قصۀ شمع و گل و پروانه نیست
آتش افروزی به بیت بوتراب
پیش ما روشنتر است از آفتاب
دارم از اهل مخالف چهل سند
چهل سند جمله صحیح و مستند
که فلانی گفت با حبل المتین
نفس پیغمبر امیرالمؤمنین
کای علی بیرون بیا از خانه باز
بر خلیفه دست بیعت کن دراز
گر ز خانه پای نگذاری برون
ور نیایی جانب مسجد کنون
به خداوندی که جان داد و تنم
خانه را با اهلش آتش میزنم
پاسخش گفتا یکی در آن میان
با چه جرأت از تو سر زد این بیان
هیچ میدانی که در این انجمن
زینبش است و حسین است و حسن
گفت حتی با حسین و با حسن
بایدم این خانه را آتش زدن
او برون استاده مولا در درون
او قسم خورد و علی نامد برون
شاعر:غلامرضا سازگار
این را به هوای کربلا پُست کنم
یا اینکه به مشهدالرّضا پُست کنم؟
یک نامه نوشتهام برایت بیبی!
این را به نشانی کجا پست کنم؟
***
بیبی! سلام، شب شده و کردهام هوات
گفتم یکی دو خط بنویسم که از صفات
کم کم زلالتر شوم و مثل آینه
روحم جلا بگیرد و از برکت دعات
مثل پرندهها بپرم سمت آسمان
مثل فرشتهها بزنم بال در هوات...
بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو
از زخمهای کهنهتر از چادر سیات
که خاکی است و بوسۀ شلاق میخورد
از آتشی که شعله زد از گوشۀ ردات...
مولا کجاست؟ زخم دلش را چه میکند
آن شیر زخم خوردۀ صحرای عادیات؟
از من سلام و عرض ارادات و بندگی
حتما ببر به خدمت چشمان مرتضات...
ما را ملال نیست به جز دوری شما
خوبند بچه هام... به قربان بچه هات...
شاعر:ایوب پروندآور
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد...
سیبها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را... نمیدانم
در من انگار میشود تکرار
آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت زین آه...
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمیکند پسرم...
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی (ع) گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بیتفاوت ما
نالههایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضهٔ کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانهای مشکی است
با خودم فکر میکنم حالا
کوچهٔ ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...
چشم خشک از چشمهایتر خجالت میکشد
چشمه وقتی خشک شد، دیگر خجالت میکشد
سوختن در شعلهٔ دل کمتر از پرواز نیست
هر که اینجا نیست خاکستر، خجالت میکشد
بستن در بهر شرمنده شدن بیفایده ست
این گدا وقت کرم بهتر خجالت میکشد
لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم
دستهای سائل از این در خجالت میکشد
طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی
بیشتر با دیدن مادر خجالت میکشد
تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست
در مسیر عرش، بال و پر، خجالت میکشد
حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است
با ورود فاطمه، محشرخجالت میکشد
نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست
آنقدر میبخشد و.... نوکرخجالت میکشد
آنچه مادر میکشد، دردش به دختر میرسد
گر بیفتد مادری، دختر خجالت میکشد
دست این از دست آن و... دست آن از دست این....
آه.... دارد همسر از همسر خجالت میکشد
هر کجا حرف «در» و «دیوار» و... ازاین چیزهاست
چشم خشک از چشمهایتر......
شاعر:علی اکبر لطیفیان