اربعین حسینی

اگر چه پای فراق تو پیر‌تر گشتم

مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم

شبیه شعله شمعی اسیر سوسویم

رسیده‌ام سر خاکت ولی به زانویم

بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر

برای روضه‌مان در عزای یکدیگر

من از گلوی تو نالم... تو هم ز چشم ترم

من از جبین تو گریم... تو هم به زخم سرم

من از اصابت آن سنگ‌های بی‌احساس

و از نگاه یتیمت به نیزه عباس

بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم

برای چاک لبانت به جای جای تنم

من از شکستن آن ابروی جدا از هم

تو از جسارت آن دست‌های نامحرم

به زخم کاری نیزه که بازی‌ات می‌داد

به نقش‌های کبودی که بر تنم افتاد

همین بس است بگویم که زخم تسکین است

و گوش‌های من از ضرب دست سنگین است

چهل شب است که با کودکان نخوابیدم

چهل شب است که از خیزران نخوابیدم

چهل شب است نه انگار چهار صد سال است... 

... هنوز پیکر تو در میان گودال است

هنوز گرد تنت ازدحام می‌بینم

به سمت خیمه نگاه حرام می‌بینم

هر آنچه بود کشیده ز پیکرت بردند

مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند

مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد

کنار مادرم انگش‌تر تو غارت شد

شاعر:حسن لطفی

اربعین حسینی

صدای خواهری می‌آید انگار

غریب مضطری می‌آید انگار

بجای مادری می‌آید انگار

حسین دیگری می‌آید انگار

به روی ناقه سوز و آه دارد

به سر سربند ثارالله دارد


نگو خواهر بگو یک دل شکسته

غرور در چهل منزل شکسته

دلش را فتنه باطل شکسته

سرش را چوبه محمل شکسته

خدایی گریه‌هایش گریه دارد

حسینِ سر جدایش گریه دارد


غمی دیرینه در احوال دارد

چهل روزه غم چل سال دارد

به دست شامیان خلخال دارد

شهیدی تشنه در گودال دارد

خدا صبرش دهد این روضه‌ها را

نبیند کاش دیگر کربلا را


همین جا حال و احوالش عوض شد

همین جا حال اطفالش عوض شد

همین جا معجر و شالش عوض شد

همین جا ذبح، اعمالش عوض شد

حسینش را همین جا سر بریدند

قتیل‌اش را همین جا پر بریدند


همین جا دخترش را می‌کشیدند

شبیه مادرش را می‌کشیدند

نه تنها معجرش را می‌کشیدند

همه موی سرش را می‌کشیدند

همین جا در بغل بگرفت او را

همین جا بوسه زد زیر گلو را


همین جا زیر و رو شد پیکر او

همین جا بوسه می‌زد بر سر او

همین جا بود آمد مادر او

همین جا سینه می‌زد دختر او

همین جا حرف حرف ملک ری بود

همین جا آفتابش روی نی بود


حسین جان خواهرت از شام آمد

ز شهر کوفهٔ بد نام آمد

سرت بشکست و هی دشنام آمد

خودم دیدم که سنگ از بام آمد

به دست بسته تا شامات رفتم

دم دروازه ساعات رفتم


اگر چه خواهری نستوه هستم

اگر با دشمن‌ات چون کوه هستم

اگر بر کشتی‌ات چون نوح هستم

بجان مادرم مجروح هستم

خریدم غصه‌های بچه‌ها را

تمام ماتم کرببلا را


امانتدار بودم سعی کردم

برایت یار بودم سعی کردم

به شب بیدار بودم سعی کردم

گل ایثار بودم سعی کردم

تن‌اش با تازیانه سوخت آقا

دلم بر نازدانه سوخت آقا

شاعر:مهدی صفی یار

اربعین حسینی

یک اربعین برای تو حیران شدم حسین

مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین

با چند قطره اشک دل من سبک نشد

ابری شدم به پای تو باران شدم حسین

زلفی اگر که ماند برای تو پیر شد

در اول بهار زمستان شدم حسین

کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر

قاری شدی مفسر قرآن شدم حسین

دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست

دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین

تو رفتی و کنار خودم گریه می‌کنم

دارم سر مزار خودم گریه می‌کنم

ای سایه بلند سرم‌ای برادرم! 

آیینهٔ ترک ترک در برابرم

بالم شکسته است و پرم پر نمی‌زند

اما هنوز مثل همیشه کبوترم

من قول داده‌ام که بگیرم سر تو را

از دست نیزه‌ها و برایت بیاورم

حالا سری برای تو آورده‌ام ولی

خاکستری و خاکی و‌ای خاک بر سرم! 

بگذار اول سخن و شکوه‌ام تو را

ای ماه زینب از نگرانی درآورم

هر چند کوچه کوچه تماشا شدم ولی

راحت بخواب دست نخورده است معجرم

تو رفتی و کنار خودم گریه می‌کنم

دارم سر مزار خودم گریه می‌کنم

شاعر:علی اکبر لطیفیان

اربعین حسینی

از سر ِناقهٔ غم شیشهٔ صبر افتاده

همه دیدند که زینب سر قبر افتاده

چشم او در اثر حادثه کم سو شده است

کمرش خم شده و دست به زانو شده است

بیت بیتِ دل او از هم پاشیده شده

صورتش در اثر لطمه خراشیده شده

گفت برخیز که من زینب مجروح توام

چند روزیست که محو لب مجروح توام

این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت

پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت

این رباب است که این گونه دلش ویران است

در پی قبر علی اصغر خود حیران است

گر چه من در اثر حادثه کم می‌بینم

ولی انگار دراین دشت علم می‌بینم

دارد انگار علمدار تو برمی گردد

مشک بر دوش ببین یار تو برمی گردد

خوب می‌شد اگر او چند قدم می‌آمد

خوب می‌شد اگر او تا به حرم می‌آمد

تا علی اصغر تو تشنه نمی‌مرد حسین

تا رقیه کمی افسوس نمی‌خورد حسین

راستی دختر تو... دختر تو... شرمنده

زجر... سیلی... رخ نیلی... سر تو شرمنده

وای از دختر و از یوسف بازار شدن

وای از مردم نا‌اهل و خریدار شدن

سنگ‌هایی که پریده است به سوی سر تو

چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو

سرخی چشم خبر می‌دهد از دل خونی

وای از آن لحظه که شد چوبهٔ محمل خونی

شاعر:مجید تال

اربعین حسینی

آمدم از سفر و جز غمم احوال نبود

این چهل روز کم از غصهٔ چل سال نبود

با سرت بودم و فکر بدن‌ات می‌کُشتم

کاش آنروز نمی‌دیدم و پامال نبود

دم دروازهٔ ساعات عجب بزمی بود

کاشکی دور و برم اینهمه جنجال نبود

پیر شد زینبت از بس به سرت سنگ زدند

ورنه این خواهرت آنقدر کهنسال نبود

چوب را زد به لبت یاد لبت افتادم

هیچ کس فکر من و گریه اطفال نبود

خیره شد سمت سکینه، نفس‌ام بند آمد

این یکی فکر بدی داشت.... نه خلخال نبود.. 

خسته‌ات می‌کنم اما ز سفر برگشتم

چه بگویم خبر از زینب و اجلال نبود

جای شکر است که برگشتم و دیدم امروز

بدن کوفته‌ات گوشه گودال نبود

شاعر:مهدی صفی یار

اربعين حسيني

باور نمی‌کنم که رسیدم کنار تو

باور نمی‌کنم من و خاک دیار تو

یک اربعین گذشته و من پیر‌تر شدم

یک اربعین گذشت و شدم همجوار تو

یک اربعین اسیر بلایم اسیر عشق

یک اربعین دچار فراقم دچار تو

یک اربعین دویده‌ام و زخم دیده‌ام

دنبال ناله‌های یتیمان زار تو

یک اربعین بجای همه سنگ خورده‌ام

یک اربعین شده بدنم سنگ سار تو

یک اربعین به گریهٔ من خنده کرده‌اند

لبهای قاتلان تو و نیزه دار تو

مثل رباب مثل همه تار‌تر شده

چشمان خستهٔ من چشم انتظار تو

روز تولدم که زدم خنده بر لبت

باور نداشتم که شوم سوگوار تو

با تیغ و تیر و دشنه تو را بوریا کنند

با سنگ و تازیانه مرا داغدار تو

یادم نمی‌رود به لبت آب آب بود

یادم نمی‌رود بدن غرقه خار تو

مانده صدای حرمله در گوش من هنوز

پستی که نیزه زد به سر شیرخوار تو

حالا سرت کجاست که بالای سر روم

گریم برای زخم تن بی‌شمار تو

من نذر کرده‌ام که بخوانم در علقمه

صد فاتحه برای یل تکسوار تو

اربعين حسيني

عذار نیلی و قدّ خم و چشم‌تر آوردم

گلاب اشک بهر لاله‌های پرپر آوردم

ز جا بر خیز‌ای صد پاره‌تر از گل تماشا کن

که از جسم شهیدانت دلی زخمی‌تر آوردم

تمام یاس‌هایت را به شام از کربلا بردم

چو بر گشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم

مسافر از برای یار سوغات آورد اما

من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم

اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن

که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم

تو بر من از تن بی‌سر خبر ده‌ای عزیز دل

که من بر تو خبرهای فراوان از سر آوردم

چهل منزل سفر کردم به شهر شام و بر گشتم

خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم

ز اشک چشم و سوز سینهٔ مجروح و خون دل

همانا مرهمت بر زخم‌های پیکر آوردم

قد خم، موی آشفته، تن خسته، رخ نیلی

به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم

ز سیل اشک دریا کرده‌ام چشم محبان را

به آهم شعله‌ها از سینهٔ «میثم» بر آوردم

شاعر:ميثم