ابالفضل العباس

تا تو بودی خیمه ها آرام بود 
دشمنم در کربلا ناکام بود 

تا تو بودی من پناهی داشتم 
با وجود تو سپاهی داشتم 

تا تو بودی خیمه ها پاینده بود 
اصغر ششماهه من زنده بود 

تا تو بودی خیمه ها غارت نشد 
گوشوار بچه ها غارت نشد 

تا تو بودی دست زینب باز بود 
بودنت بهر حرم اعجاز بود 

تا تو بودی چهره ها نیلی نبود 
دستها آماده سیلی نبود 

تا که مشکت پاره و بی آب شد 
دشمنت در خنده و شاداب شد 

پهنه پیشانی ات در هم شکست 
خیمه ات مثل حسین از پا نشست 

ای که تو دست خدائی داشتی 
هستی ات را بر زمین بگذاشتی 

ای که زینب خواهرت گردیده است 
فاطمه دور سرت گردیده است 

آنکه طاق ابروانت را شکست 
بعد تو بر سینه یارت نشست 

بعد تو دشمن هیاهو می کند 
وحشیانه بر حرم رو می کند 

ابالفضل العباس

 

جمال حق ز سر تا پاست عباس 
به یکتائی قسم یکتاست عباس 

اگرچه زاده ِ ام البنین است 
و لیکن مادرش زهراست عباس 

علم در دست، مشک آب بر دوش 
که هم سردار هم سقاست عباس 

بنازم غیرت عشق و وفا را 
که عطشان بر لب دریاست عباس 

هنوز از تشنه کامان شرمگین است 
از آن در علقمه تنهاست عباس 

نه در دنیا بود باب الحوائج 
شفیع خلق در عقبا ست عباس 

چه باک از شعله های خشم دوزخ 
که در محشر پناه ماست عباس 

شفیعان چون به محشر روی آرند 
بریده دست او همراه دارند 

خدا داند که از روز ولادت 
امام خویش را می خواست عباس 

حضرت عباس(ع)-شهادت

دادی دو دست و دست دو عالم بسوی توست

ساقی تویی و بادهٔ ما از سبوی توست

ای ماه هاشمی لقب و‌پور بو تراب

داروی درد ما به خدا خاک کوی توست

ای یادگار و‌زادهٔ مشکل گشا علی (ع) 

هر دل شکسته در طلب و جست‌و‌جوی توست

باب الحوائج همهٔ خلق عالمی

در جمع عاشقان همه جا گفتگوی توست

از من مپوش چهره که من دل شکسته‌ام

خود آگهی که چشم امیدم به سوی توست

کردی وفا و تشنه برون گشتی از فرات

ای آنکه عرض آب بقا از آبروی توست

آمد حسین بر سر تو دید پیکرت

در خاک و خون فتاده از جور عدوی توست

آثار انکسار عیان شدبه چهره‌اش

وقتی که دید غرقه به خون روی وموی توست

گفتا ز جای خیز تو‌ای یار و یاورم

بنگر خمیده پشت من از هجر، روی توست

حضرت رقیه(س)-شهادت

بابا بیا که قلب من از غصه آب شد

کاخ ستم ز سیل سرشکم خراب شد

بابا بیا که در عطش شوق دیدنت

چشم کبود و مضطربم غرق خواب شد

شد ناله‌ام مکمل گفتار عمه‌ام

در شام و کوفه از نظرم انقلاب شد

از چیست چنگ، بر رخ ماهت نشان زده

بابا چرا محاسنت این سان خضاب شد

از ضرب کعب نی نفسم بند آمده

سیلی زدن به روی یتیمت ثواب شد

دیگر نمانده زینتی از بهر دخترت

از بس که پنجه‌های ستم پر شتاب شد

بی‌معجرم ولی ز همه رو گرفته‌ام

خون لخته‌های روی سر من حجاب شد

از ما شکست حرمت و از تو لبِ کبود

وای از جسارتی که به بزم شراب شد

شاعر:احسان محسنی فر

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

جلوه کن در دلِ شب صورت مهتاب بکش

خَم بیانداز به ابرویت و محراب بکش

فکر ما نیز بکن، شانه مزن مویت را

عاشقان را به سر ِ دار ِ پُر از تاب بکش

مادرت گفت که تا آخر عمرت عباس

مِنّتِ خادمی ِ محضر ِ ارباب بکش

دست در رود ببر، آب رویِ آب بریز

باز سقایی ِ خود را به رُخ ِ آب بکش

بین ِ بیداری و رویا، به سر ِ انگشتت

قطره‌ای رویِ لبِ کودکِ در خواب بکش

تو نگفته همه یِ حرف مرا می‌دانی

سحری پایِ مرا نیز به سرداب بکش

شاعر:محمد رسولی

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

با نام ابالفضل گرفتار حسینیم

او کرده صدا گرمی ِ بازار حسینیم

از مادر ِ او هرچه که گفتیم گرفتیم

از اُمّ بنین است عزادار حسینیم

عباس مدد کرد در این خانه بمانیم

عباس شفا داد که بیمار حسینیم

او بابِ حسین است عجب باب وسیعی

او راه به ما داد که دربار حسینیم

از اوست حرارت به دل و اشک به چشمی

او جرأتمان داده خریدار حسینیم

او خرجی ره داده به پابوس رسیدیم

او خواست ببینیم که زوار حسینیم

در روز نهم حاجت یکساله بگیریم

از نفسْ تُهی و همه سرشار ِِحسینیم

حضرت عباس(ع)-شهادت

آب از خجـالت لـب خشک تـو آب شد

دریا ز اشک سرخ تو رویش خضاب شد

وقتـی کـه آب را بــه روی آب ریختـی

در آتـش دلـت دل دریــا کبــاب شـد

آب فــرات آبــرو از دســت داده بــود

وقتی چکیـد اشـک تو در آن گلاب شد

هر موج، پیش چشم تـو چون کوه آتشی

هـر جرعه یک تلظّـیِ طفـل ربـاب شد

در پیش تیرهـا چو کمان قامتت خمید

از بس‌کـه پیکرت سپـر مشـک آب شد

وقتـی بـرای غـربت تو مشک گریه کرد

مـاننــد دود در نظــرت آفتــاب شــد

آخـر نـه منـع آب ز مهمـان بــود گناه

چون شد که این گناه به کوفی ثواب شد؟ 

 «میثم»! بریز خون دل از دیده بی‌حساب

زیرا بـه اهـل‌بیت، ستـم بی‌حسـاب شد

شاعر:غلامرضا سازگار

حضرت عباس(ع)-شهادت

چودید تشنهٔ لب‌های خشک او دریاست

به آب خیره شد و ناله‌اش ز دل برخواست

که آب از چه نگر دیدی از خجالت آب

تو موج می‌زنی و تشنه یوسف زهراست

زیک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر

زِیک طرف به حرم بانگ العطش بر پاست

قسم به فاطمه هرگز تورا نمی‌نوشم

که درتو عکس لب خشک سید الشهداست

زخون دیده من روی موج بنویس

که از تمام اطفال تشنه‌تر سقاست

خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم

سکینه را که لبش خشک و دیده‌اش دریاست

درون بحر همهٔ ماهیان به هم گویند

حسین تشنه وسیراب وحشی صحراست

نوشته‌اند به لب‌های خشک من زازل

که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوۀ ماست

زشیر خواره برایت پیام آوردم

پیام داده که‌ای آب غیرت تو کجاست

صدای نعره دریا به گوش جان بشنو

که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست

سلام خالق منان سلام خیرالناس

سلام خیل شهیدان به حضرت عباس

شاعر:غلامرضا سازگار

حضرت عباس(ع)-شهادت

چقدر خوب که غارت‌گرِ دل‌ها شده‌ای

حیدری‌زاده، پسر خواندۀ ‌زهرا شده‌ای

حضرت ماه که خورشید پناهنده به توست

کاشفُ الکَربِ ولی الله عظمی شده‌ای

قمر هاشمیان سروِ کَلاوی‌هایی

الحق عباس، سزاوارِ تماشا شده‌ای

ضرباتی که به صِفین زدی محشر کرد

الگوی مشقِ نبردِ نخعی‌ها شده‌ای

حافظ عصمتِ ناموسِ خدایت کردند

همهٔ دلخوشیِ زینبِ کبری شده‌ای

کمترین معجزهٔ چشمِ تو سلمان سازی است

حیفِ تو نیست بگوئیم مسیحا شده‌ای

دست بر قبضه مَبَر جنگ به تأخیر افتد

مشک کافی است که تو حضرت سقّا شده‌ای

لشکر از هیبتِ عباسیی ِتو ریخت به هم

دل به دریا زده و حسرتِ دریا شده‌ای

روی قولِ تو رقیه چه حسابی وا کرد

ذکرِ آرامشِ اصغر شبِ‌ لالا شده‌ای

زخمِ شرمندگی اهلِ حرم با تو چه کرد

که زمین‌گیر‌ترین ساقیِ دنیا شده‌ای

هیچ کس فکر نمی‌کرد زمینت بزنند

بَد زمین خورده ولی بر سرِ نِی پا شده‌ای

چقدر کم شده‌ای حجمِ تنت را بُردند

زیرِ پا سخت در این معرکه پیدا شده‌ای

ای گلِ امِّ بنین این چه شکوفا شدنی است

علقمه گل شده از بس که ز هم وا شده‌ای

حرمله چَشمِ تو را از حدقه بیرون ریخت

خارِ چَشمِ همهٔ تنگ نظر‌ها شده‌ای

شیر شد ریخت سرِ شانه سرت را ز عمود

دید وقتی که تو بی‌دستی و تنها شده‌ای

آب گشتی و نشاید به حصیرت ببرند

ای که در کوچکیِ ‌قبر معمّا شده‌ای

شاعر:علیرضا شریف

حضرت عباس(ع)-شهادت

تیغ از کمین دو دستِ تنم را گرفت و بُرد

تا گاهواره پَر زدنم را گرفت و بُرد

از پشت نخل‌های شریعه تبر به دست

گل برگ‌های یاسمنم را گرفت و بُرد

یک دشت نیزه حُرمتِ سی سال منصبِ

ساقیِ تشنه‌ها شدنم را گرفت و بُرد

یک لشکرِ حسود و هزاران هزار تیر

امیدِ آب داشتنم را گرفت و بُرد

تیری تمامِ آرزویم ریخت رویِ خاک

مشکی که بود در دهنم را گرفت و بُرد

رویی که با سکینه شوم رو به رو نبود

چَشمانِ رو به رو شدنم را گرفت و بُرد

ضربِ عمودِ ‌آهنم انداخت بر زمین

در خاک و خون توانِ تنم را گرفت و بُرد

سویِ خودش کشید مرا هر کسی رسید

با نیزه عضوی از بدنم را گرفت و بُرد

با چکمه تیرهای تنم را شکست و ریخت

آن بی‌حیا که پیرهنم را گرفت و بُرد

دستی کریم بر سرِ‌ زانو سرم گذاشت

با بوسه بوسه‌اش مَحَنم را گرفت و بُرد

تا خیمه رویِ شانهٔ قد کمانیش

داغِ ز شرم سوختنم را گرفت و بُرد

دیدم ز نیزه وقتِ اسیری به کوچه‌ها

زنجیرِ دستِ سینه‌زنم را گرفت و بُرد

شاعر:علیرضا شریف

حضرت عباس(ع)-شهادت

کلید قفل مشکل هاست، عباس

به مردی شهرهٔ دنیاست، عباس

مروت، ریزه خوار خوان لطفش

فتوت، صورت و معناست، عباس

حسین بن علی را عبد صالح

ولی بر ماسوا مولاست، عباس

به دشت کربلا، آرامش دل

برای زینب کبراست، عباس

بود بدر منیر هاشمیون

که زیبا‌تر، ز هر زیباست، عباس

بزن بر دامنش دست توسل

که در جود و سخا آقاست، عباس

اگر چه زاده‌ی‌ام البنین است

ولیکن مادرش زهراست عباس

شاعر:مرحوم ژولیده

حضرت عباس(ع)-شهادت

بس که عطشانند آل فاطمه

اشک هم خشکیده در چشم همه

آب... آبِ کودکان زد آتشم

خجلت از سقاییِ خود می‌کشم

کاش از اول نام من سقا نبود

یا در این صحرای خون دریا نبود

چون کمر بهر طواف عشق بست

در طواف اولش افتاد دست

طوف دوم در مطاف داورش

شد فدای دوست دست دیگرش

دور سوم خون به جای اشک خورد

تیر دشمن آمد و بر مشک خورد

دور چهارم داشت عزم ترک سر

کرد پیش تیر چشمش را سپر

دور پنجم با عمود آهنین

گشت سرو قامتش نقش زمین

گشت در دور ششم با تیغ تیز

عضو عضوش قطعه قطعه ریز ریز

دور هفتم داده بود از کف قرار

خویشتن را دید در آغوش یار

شد سراپا چشم زخم پیکرش

دید زهرا را به بالای سرش

با زبان حال می‌گفتش بتول

مرحبا عباس من حجّت قبول

شاعر:غلامرضا سازگار

حضرت عباس(ع)-شهادت

بعد از تو غم به سینۀ لیلا پناه برد

مجنون دل شکسته به صحرا پناه برد

برخیز‌ای پناه حرم، گوشواره‌ای

با دلهره به زینب کبری پناه برد

پُرکرده حرمله همه جا، شاه بی‌سپاه

از بی‌کسی به خیمهٔ زن‌ها پناه برد

قولت چه می‌شود!؟ به تو امید بسته است

دیدی خودت رباب به سقا پناه برد

بعد از تو خیمه‌های حرم زود گُر گرفت

زینب همین که سوخت، به زهرا پناه برد

با احترام قافله برگشت تا حجاز

درخواب هم رقیه به رویا پناه برد

بعد از تو حرف از سر بازار می‌زنند

هشتاد و چار کودک و زن زار می‌زنند

شاعر:وحید قاسمی

حضرت عباس(ع)-شهادت

ای تکسوار یک دله روحی لک الفداء

پشت و پناه قافله روحی لک الفداء

لحظه به لحظه سیرۀ ناب حسینی‌ات

بر عشق و عقل تکمله روحی لک الفداء

گرد لب تو کوثر و تسنیم و سلسبیل

گرم طواف و هروله روحی لک الفداء

حالا ببین میان حرم از تب عطش

برپاست شور و ولوله روحی لک الفداء

با مشک تشنه اذن سقایت گرفته‌ای

خون گشته قلب حوصله روحی لک الفداء

حس کرد دست تو خنکای شریعه را

اشک تو کرد از او گله روحی لک الفداء

سیراب گشت مشک تو و پر کشیده‌ای

سمت خیام صد دله روحی لک الفداء

حالا سپاه روبرویت صف کشیده‌اند

سخت است طیّ مرحله روحی لک الفداء

با نیزه و عمود و سه شعبه رسانده‌اند

خود را به این مقاتله روحی لک الفداء

ناگاه از یسار و یمین قُطّعت یداک

برخاست بانگ هلهله روحی لک الفداء

با چشم مهربان تو‌ای ماه من! چه کرد؟ 

گلزخم تیر حرمله روحی لک الفداء

رفتند تا که رخت اسارت به تن کنند

بعد از تو اهل قافله روحی لک الفداء

می‌دوخت چشم حسرت خود را به چشم تو

دستی میان سلسله روحی لک الفداء

**

این قبر کوچک تو و آن قامت رشید! 

سخت است این معادله روحی لک الفداء

شاعر:یوسف رحیمی

حضرت عباس(ع)-شهادت

نوشته‌اند سنان‌ها به تو امان ندهند

نوشته‌اند که ره را به تو نشان ندهند

نوشته‌اند به یک دیده بنگری همه را

نوشته‌اند دو روزن به آسمان ندهند

نوشته‌اند خودت جذبه باش و حکم بران

نوشته‌اند به این تیر‌ها کمان ندهند

اگر تمامی این رود‌ها تنور شوند

نوشته‌اند تو را مثل آب نان ندهند

چه مختصر شده‌ای ای رشید سایه فروش

نگفته‌ای که به ما هیچ سایه‌بان ندهند

ز بس شکفته شدی لحظه‌ای گمان بردم

قرار شد که سرت را به نیزه‌بان ندهند

لبم نمی‌رسد این تیر‌ها مزاحم ماست

چرا که فاصله‌ها بوسه را توان ندهند

نوشته‌اند که بر نی عمامه دار شوی

تو عالمی و به عالم جز این نشان ندهند

عمو به دیدهٔ طفلان همیشه سنگین است

خدا کند که سرت را به این و آن ندهند

خبر چو کاسهٔ لرزان لب به لب چرخید

خدا کند خبرت را دوان دوان ندهند

نوشته‌اند که در یک ضریح جا نشویم

به یک مدار دو سیاره را عنان ندهند

گران فروش‌ترین مردمان دنیایند

که ساقی‌ام بگرفتند و آبمان ندهند

شاعر:محمد سهرابی

حضرت عباس(ع)-شهادت

دست تو را دوباره به چشمان‌تر زنم

شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم

پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده

شاید نمی‌رم و نفسی بیشتر زنم

باید هزار بوسه بگیرم که بوسه‌ای

بر زخم‌های دشنه و تیغ و تبر زنم

مشکت کجاست تا که بگویم رباب را

آبی نمانده بر لب خشک پسر زنم

هر چند بر غم من و تو خنده می‌کنند

بگذار دست بی‌کسیم بر کمر زنم

دستت به روی خاک و همه دست می‌زنند

در این میان منم که دو دستی به سر زنم

شاعر:حسن لطفی

حضرت عباس(ع)-شهادت

وقتی برای نام تو تصویر می‌کشم

باور نمی‌کنم که فقط شیر می‌کشم

تو شیر بیشه‌ای و برای جواب خلق

عباس را به صفحهٔ تفسیر می‌کشم

دائم نگاه مهر تو با دوستان بوَد

چون دشمن است دست تو شمشیر می‌کشم

تن‌ها به لطف چشم تو باید اگر شبی

یک یا حسین از ته دل سیر می‌کشم

از خاطرات کودکی‌ام عکس یک علم

با حلقه‌های کوچک زنجیر می‌کشم

سر تا سر وجود من اشک است، آفتاب

پای تو هرچه مانده به تبخیر می‌کشم

وقتی زبان اشک تو را درک می‌کنم

مشک و لبان تشنه و یک تیر می‌کشم

آن صحنه‌ای که از روی زین واژگون شدی

مثل غروب واقعه دلگیر می‌کشم

شاعر:محسن عرب خالقی

حضرت عباس(ع)-شهادت

ای وای سایۀ سرم از دست می‌رود

پشت و پناه دخترم از دست می‌رود

بی‌تکیه‌گاه می‌شوم و می‌خورم زمین

یک کوه در برابرم از دست می‌رود

او یک تنه تمام بنی هاشم من است

با این حساب لشگرم از دست می‌رود

دارم برای غارتم آماده می‌شوم

ای وای من برادرم از دست می‌رود

این ضربهٔ عمود، عمود مرا کشید

از این به بعد این حرم از دست می‌رود

نزدیک می‌شوند به خیمه نگاه کن

دارد غرور خواهرم از دست می‌رود

شاعر:علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس(ع)-شهادت

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت

 لبی به وسعت مهریه‌های زهرا داشت

 کنار علقمه در سجده‌گاه چشمانش

 نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت

 اگر چه قطرۀ آبی میان مشک نبود

 ولی کرانۀ چشمش هزار دریا داشت

 هدر نرفت ز پرتاب چله‌ها، تیری

 همین که در وسط گیر و دار گیر افتاد

 عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت

 امیر علقمه، از بس که قدّ و بالا داشت

 درست وقت نزولش؛ همه نگاه شدند

 رشید بود، زمین خوردنش تماشا داشت

 حسین بود و علی اصغر شهید شده

 کنار علقمه اما هنوز سقا، داشت...

شاعر:علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس(ع)-شهادت

خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست

اصلی ترین ستون خیام حرم شکست

فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست

در اوج درد تکیه گه آخرم شکست

از ناله های «یا ولدی» در کنار تو

معلوم شد که باز دل مادرم شکست

درد مرا فقط پدرم درک می کند

دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست

ساق عمود در سر تو گیر کرده است

نعره زنم که وای سر حیدرم شکست

تو در میان علقمه از پا نشستی و

در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست

وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:

دیدی غرور ساقی آب آورم شکست

آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند

گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست

وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند

هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست

شاعر:قاسم نعمتی

حضرت عباس(ع)-شهادت

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد

نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار

مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

راضی‌ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن

صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا

صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین

داغ تو داغ بزرگی ست، خمیدن دارد

اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست

بی‌علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

سربازار نباید به تو می‌خندیدند

جگر گریه گریبان دریدن دارد

اشک‌هایت سرنی حرف دل زینب بود

مگر این چادر پر وصله خریدن دارد

شاعر:وحید قاسمی

حضرت عباس(ع)-شهادت

من آب را وقتی فراهم کرده بودم

دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم

قبل از زمانی که بریزد آبرویم

نذرش همه دار و ندارم کرده بودم

آقا اگر در دست‌هایم بود شمشیر

من شرّشان را از سرت کم کرده بودم

دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه... 

حیوان صفت‌ها را من آدم کرده بودم

فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو

دنیای آن‌ها را جهنم کرده بودم

چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند

این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم

با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم

وقتی برای مشک سر خم کرده بودم

تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد

با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم

شاعر:محسن عرب خالقی

حضرت عباس(ع)

تا می‌شود ز چشمهٔ توحید جو گرفت

از دست هر کسی که نباید سبو گرفت

تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست

پس این فرات بود که با تو وضو گرفت

کوچک نشد مقام تو، نه! تازه کربلا

با آبروی ریخته‌ات آبرو گرفت

شرمِ زیاد تو همه را سمت تو کشید

این آفتاب بود که با ماه خو گرفت

دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی

وقتی عمود از سر تو آرزو گرفت

خیلی گران تمام شد این آب خواستن

یک مشک از قبیلهٔ ما یک عمو گرفت

از آن به بعد بود صدا‌ها ضعیف شد

از آن به بعد بود که راهِ گلو گرفت

زینب شده شکسته غرورش، شنیده‌ای؟ 

دست کسی به کنج النگوی او گرفت

در کوفه بیشتر به قَدَت احتیاج داشت

با آستین پاره نمی‌شد که رو گرفت

شاعر:علی اکبر لطیفیان

حضرت عباس(ع)

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

چقدر غصه و غم خوردم از این غم که نشد! 

تیرِ نامرد اگر یاور مشکم می‌شد... 

می‌شد این آب شود چشمهٔ زمزم که نشد

حیف شد چیز زیادی به حرم راه نبود

سعی کردم بدنم را بکشانم که نشد

تا دو دستم به بدن بود علم بر پا بود

خواستم حفظ شود بیرق و پرچم که نشد

سعی کردم که نیفتم ز روی اسب ولی

ضربه آنقدر شتابان زد و محکم که نشد

گفتم این لحظهٔ آخر که در آغوش تو‌ام

لا اقل روی تو را سیر ببینم که نشد

بگو از من به رقیه که حلالم بکند

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

شاعر:داوود رحیمی

حضرت عباس(ع)

تو از عشیره نوری ز ایل مهتابی

که هر کجا بروی خاضعانه می‌تابی

لجام وحشی امواج رام دست تواند

تو از طوایف پیغمبران گردابی

بدون اذن تو خاک آب هم نخواهد خورد

تو پیر معنوی باد و خاکی و آبی

به علقمه که تو با بال پر زدی گفتم

تو از قبیله تصویرهای بی‌قابی

نمی‌دهم به تو تصویر مشک، می‌ترسم

دوباره راه بیفتی ز بس سبک خوابی

حسین روی تو خم شد به سجده و افتاد

از آن زمان همه گفتند مُهر محرابی

شاعر:حجت الاسلام رضا جعفری

حضرت عباس(ع)-شهادت

می‌رود جان ز تنم با نفس آخر تو

کمرم تا شده با دیدن این پیکر تو

خیز و بنگر که عدو از غم من می‌خندد

شمر گوید که حسین هست کجا حیدر تو؟ 

دیدن تو سر پا معجزه‌ای می‌خواهد

وایِ من آب گذشته است دگر از سر تو

باورم نیست! ببینم تو‌‌ همان عباسی؟ 

ای صنوبر! قد من آب شده پیکر تو

تویی و شرم رباب و علیِ اصغر من

منم و خجلت از روی تو و مادر تو

شده دعوا به سر ذبح تو‌ای شیر علی

بی‌حساب است و عدد جایزه‌های سر تو

راستی زائر زهرا شدنت باد قبول

باورت گشت بود مادر من مادر تو *

یا مرو یا که مگو بر سر دروازۀ شام

با رقیه که عمو هست کجا معجر تو؟!!

شاعر:محمدحسین رحیمیان

يا ابالفضل العباس(ع)

در کشور عجم عربی سروری کنی

چیزی نمانده است که پیغمبری کنی

با عشق تو ارامنه پیوند می‌خورند

در کار و کسبشان ب تو سوگند می‌خورند

زرتشتیان برای شما تکیه می‌زنند

سینه برای مشک تو با گریه می‌زنند

دل دادگان خال تو آزاد مکتبند

با غیرتان ری همه عباس مذهبند

لختی بخند سوره سلمان نزول کن

اهل ری‌ام مرا به غلامی قبول کن

رخصت بده رکاب بگیرم برایتان

شاید نصیب شد سفر کربلایتان

بالا بلند‌ای قمر ایل مرتضی

یعسوب دین علقمه تمثیل مرتضی

بعد از شما نواده یل بی‌سپر علی

مثل تو و حسین و حسن پر جگر علی

دست مرا بگیر نه با دست با پرت

بی‌دست کربلا نظری جان مادرت

شاعز:وحيد قاسمي