زهر اشکی شد و کانون دعا را سوزاند

بند بند من افتاده ز پا را سوزاند

آسمان تار شده و جرعهٔ آبی این زهر

پاره‌های جگر غرق بلا را سوزاند

سینه‌ام بود حسینییهٔ غمهای حسین

یاد آن خاطره‌ها بیت عزا را سوزاند

من نه در امروز که در کربلا جان دادم

از‌‌ همان روز که آتش همه جا را سوزاند

با‌‌ همان تیر که در حنجره‌ای ترد و سفید

تارهای عطش آلود صدا را سوزاند

از‌‌ همان لحظه که می‌سوختم و می‌دیدم

تازیانه همهٔ پیکر ما را سوزاند

خیمه‌ای شعله ور افتاد زمین ناگاه

چادر دختری از جنس حیا را سوزاند

وای از آن بزم که در پیش اسیران حرم

خیزران هم لب هم طشت طلا را سوزاند

دیدم آتش ز سر بام به سر‌ها می‌ریخت

گیسوان به سر نیزه‌‌ رها را سوزاند

هر چند دل از گریهٔ شب‌های دعا سوخت

شیرازه‌ام اما همه در کرببلا سوخت

هر صفحه‌ای از زندگی‌ام شرح فراقیست

هر لحظه‌ام عمریست که در فصل عزا سوخت

جا مانده به روی بدنم رد اسیری

روزی نفسی بود که در شام بلا سوخت

یاد لب خشکیدهٔ شش ماهه مرا کشت

آن لحظه که از لب زدنش سینهٔ ما سوخت

تا خیمه‌مان هلهلهٔ حرمله آمد

وقتی که گلو سرخ شد و تار صدا سوخت

آتش زدن اهل حرم شعله ورم کرد

دیدم چقدر خیمه ز داغ شهدا سوخت

دیدم به سرم خیمهٔ آتش زده افتاد

دیدم که یتیمی به میان اسرا سوخت

سر‌ها به سر نیزه و در حلقهٔ آتش

هر زلف ز هر نیزه اگر بود‌‌ رها سوخت

شاعر:حسن لطفی