روزگار اسیری زینب

مثل شبهای شام تاریک است

کوچه پس کوچه‌های اینجا هم

مثل شهر مدینه باریک است

***

مردمانش به جای دستهٔ گل

تازیانه به دست می‌گیرند

تا نمک روی زخم ما بزنند

پیش ما کف زدند و رقصیدند

***

تو خودت خوب واقفی که چرا

صورت خواهر تو رنگین است

مثل نامرد کوچه‌های فدک

دست مردان شام سنگین است

***

آنکه بر پهلویت لگد زده بود

چند باری به من لگد زده است

زیر آن ضربه‌ها بگو آیا

استخوان‌های پهلویت نشکست؟ 

***

دخترت را ببین شکسته شده

رنگ برف است موی دخترکت

مثل ایّام آخر مادر

سو نمانده به چشم شاپرکت

***

ای برادر چقدر بر نوک نی

سنگ از دست کوفیان خوردی

شرمسارم میان بزم شراب

ایستادم تو خیزران خوردی

شاعر:وحید محمدی