دست تو را دوباره به چشمان‌تر زنم

شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم

پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده

شاید نمی‌رم و نفسی بیشتر زنم

باید هزار بوسه بگیرم که بوسه‌ای

بر زخم‌های دشنه و تیغ و تبر زنم

مشکت کجاست تا که بگویم رباب را

آبی نمانده بر لب خشک پسر زنم

هر چند بر غم من و تو خنده می‌کنند

بگذار دست بی‌کسیم بر کمر زنم

دستت به روی خاک و همه دست می‌زنند

در این میان منم که دو دستی به سر زنم

شاعر:حسن لطفی