از توی خیمه ها هنوز، صدای لالایی میاد 
رباب به انتظاره تا دوباره اصغرش بیاد 

گهواره ی خالی هنوز تکون تکون میخوره باز 
بچه ها تو خیمه میگن، گهواره اصغر رو میخواد 

چشمای مادر به دره، خیمه ی غم به انتظار 
ولی نمی دونه دیگه، علی به خیمه نمی آد

باباش میاد از میدون و، داره خجالت میکشه 
آخه رباب اصغرش و اینجوری غرق خون نداد 

به پشت خیمه با غلاف، یه قبر کوچیک می کنه 
وقتی میخواد خاک بریزه، خنده اون میاد به یاد 

لحظه ی آخری گرفت اصغرش رو به روی دست 
مادر اون از راه دور، به حنجرش بوسه میداد