بسیار گله داری و تردید ندارم

افتاده‌ام از چشم تو تمجید ندارم

چشمان سیاهم که سیاهی رود انگار

بی‌جلوهٔ چشمان تو خورشید ندارم

تن‌ها تو مگر راه نشانم بدهی باز

اینجاده مه آلود شد و دید ندارم

تن‌ها تو مگر خوب مرا بار بیاری

از خود عمل مورد تأیید ندارم

باید که فقط دل به عنایات خدا بست

در امر فرج جز به این امید ندارم

لبخند زدن تلخ زمانی که نباشی

بی‌لطف ظهورت چه کنم؟ عید ندارم

من در خور نوکر شدنت نیستم اما

هر قدر بدم حکم به تبعید ندارم

شاعر:توحید شالچیان